عنبرآلود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبرآلود. [ عَم ْ ب َ ] (ن مف مرکب ) مخفف عنبرآلوده . هر چیز آلوده به عنبر. (ناظم الاطباء) : فروغ شمعهای عنبرآلود بهشتی بوداز آتش، باغی از دود. نظامی . اجابت هاست در طالع دعای دامن شب را یکی صد شد امید من ز خط عنبرآلودش . صائب (از آنندراج ). - عنبرآلود کردن ؛ به عنبر آمیختن . به عنبر آلودن : به لب خاک را عنبرآلودکرد زمین را به چهره زراندود کرد. نظامی
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی