عنبرآگین
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبرآگین . [ عَم ْ ب َ ] (ص مرکب ) آگنده از عنبر. پر از عنبر. مملو از عنبر : نخست آنکه تابوت زرین کنید کفن بر سرم عنبرآگین کنید. فردوسی . به گردَنْش بر طوق زرین نهید کله بر سرش عنبرآگین نهید. فردوسی . بیامد به مَشکوی زرین خویش سوی خانه ٔ عنبرآگین خویش . فردوسی . کدامین لاله را بویم که مغزم عنبرآگین شد چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار می بینم . سعدی . عرایس تصنیف را به چنین زلفی عنبرآگین مزین نگردانیده . (حبیب السیر).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی