عنبرسارا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبر سارا. [ عَم ْ ب َ رِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب ) عنبر بسیار خوشبوی و خالص . (از ناظم الاطباء) : گر شنیدی گفتمت شایسته قولی من تمام پاک و باقیمت که گویی عنبر ساراستی . ناصرخسرو. بر سرت بویا چو مشک و عنبر سارا شود گر تو خاکستر به نام آل او بر سر کنی . ناصرخسرو. در زبان حجت از فر حریم ذوالفقار شعر در معنی بسان عنبر سارا شود. ناصرخسرو. گفتی آن حلقه ٔ زلف از چه سفید است چو شیر که ز خال سیهش عنبر سارا بینند. خاقانی . ساقی تذرورنگ بطوق غبب چو کبک طوق دگر ز عنبر سارا برافکند. خاقانی . صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست . سعدی . ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را. حافظ. ◄ (اِخ ) نام جایی که بهترین عنبرها را از آنجا می آورند. (ناظم الاطباء) : بوی است نه عین و نون و با و را نام معروف عنبر سارا [ کذا ]. ناصرخسرو.
عنبرسارا. [ عَم ْ ب َ ] (اِ مرکب ) عنبرسار. پر از عنبر. ◄ خوشبوی ترین عنبرها. (ناظم الاطباء).