عنبری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عنبر.<BR>۱- معطر، خوشبو.<BR>۲- به رنگ عنبر، سیاه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عنبر. ۱- معطر، خوشبو. ۲- به رنگ عنبر، سیاه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبری . [ عَم ْ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به عنبر. آلوده به عنبر. معطر و خوشبو و یا سیاه و مشکی : به عنبرفروشان اگر بگذری شود جامه ٔ تو همه عنبری . (هجونامه ٔ منسوب به فردوسی ). صفت چند گویی ز شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبری را. ناصرخسرو. بالای سرو بوستان قدی ندارد دلستان خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری . سعدی . برِ حریر تنت عنبری و کافوری دو خادمند یکی عنبر و یکی کافور. نظام قاری . ◄ سنگی زمین رنگ است که بسبزی زند، و بر او نقطه ٔ سیاه و زرد و سفید بود، و از او بوی عنبر آید. (نزهةالقلوب ). ◄ نوعی از سیب . (آنندراج ). ◄ نوعی از خربوزه . محسن تأثیر در تعریف خربوزه چنین گفته است : هر عنبریش بطعم شکر بگرفته خراج بوز عنبر. (از آنندراج ).
عنبری . [ عَم ْ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بنی العنبر که در حال تخفیف بلعنبر میشود. (از انساب سمعانی ). رجوع به عنبر و عنبریان شود. - عنبری البلد ؛ مثلی است در هدایت، زیرا بنی عنبر هدایت کننده ترین اقوام بودند.و در هدایت بدانها مثل زده اند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ).
عنبری . [ عَم ْ ب َ ] (اِخ ) ابراهیم بن اسماعیل طوسی عنبری، مکنی به ابواسحاق .وی از حفظه ٔ حدیث بود و محدث زمان خود در طوس بشمارمی رفت . و بسال ٢١٨ هَ .ق . درگذشت . او را مسندی است بزرگ . (از الاعلام زرکلی از تذکرةالحفاظ ج ٢ ص ٢٢٥).