عنبرینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ بَ نِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) گردنبندی که از عنبر درست کرده و به گردن میآویختند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ بَ نِ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) گردنبندی که از عنبر درست کرده و به گردن میآویختند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنبرینه . [ عَم ْ ب َ ن َ / ن ِ ] (ص نسبی ) منسوب به عنبر. عنبری . مشکی و سیاه و یا خوشبوی چون عنبر : گیسوت عنبرینه و گردن تمام عود معشوق خوبروی چه محتاج زیور است . سعدی . رجوع به عنبرین شود. ◄ (اِ مرکب ) خوشبویی که از مشک و عنبر و عود سازند. (ناظم الاطباء) : چشمم ز روی بند در ای دل منور است وز بوی عنبرینه دماغم معطر است . نظام قاری . ◄ زیوری است که درمیان آن عنبر کنند و در گردن اندازند، و بعضی گویندهار که از مروارید و مهره های عنبر سازند. (آنندراج ). بمعنی عنبرچه باشد و آن زیوری است که زنان بر گردن اندازند. (برهان قاطع). رجوع به عنبرچه و عنبرین شود : مگر از عقد عنبرینه ٔ دوست برگشاده ست و عنبر افشانده ست . خاقانی . نوعروسی شراره زیور او عنبرینه زکال در بر او. نظامی . به آه عنبرینم بین که چونست که عقد عنبرینه ام پر ز خونست . نظامی . زینت همین دو رسته ٔ دندان تمام بود وز موی در کنار و برت عنبرینه ای . سعدی . زآن گریبانی که دم از عنبرینه میزند می دمد بویی و مشکین می کند آفاق را. نظام قاری . عاشق عنبرینه ٔ جیبم سینه گنجینه ٔ محبت اوست . نظام قاری . به عنبرینه میارای جیب کمخا را نگار خوب لقا را چه احتیاج حلیست . نظام قاری .