عنج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنج .[ ع َ ] (ع مص ) کشیدن سوار، مهار شتر را تا سپسایگی بازگرداند، و آن نوعی از ریاضت شتران است . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مهار شتر را کشیدن و او را بر دو پایش بازگردانیدن، و آن از اعمالی است که هنگام ورزش و تعلیم دادن شتر به کار می رود. (از اقرب الموارد). ◄ عناج بستن دلو را. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). بستن دلو بوسیله ٔ عناج . (از اقرب الموارد). رجوع به عناج شود. ◄ بستن مهار شتربچه به ساعد وی، و کوتاه کردن آن . و آن برای رام کردن بچه شتر خردسال به کار می رود. ◄ جذب کردن و کشیدن . (از اقرب الموارد).
عنج . [ ع َ ن َ ] (اِخ ) نام جد محمدبن عبدالرحمان که از کبار تبع تابعیان است . (منتهی الارب ).
عنج . [ ع َ ن َ ] (ع اِمص ) اسم است عَنْج را. (از منتهی الارب ). اسم است از مصدر عَنْج . (از اقرب الموارد). رجوع به عَنْج شود. ◄ (ص، اِ) پیر کلانسال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ شتر سنگین و ثقیل . (از اقرب الموارد). گویند: شیخ علی عنج ؛ یعنی پیری سالخورده بر شتری سنگین . ◄ گروه مردم . (از اقرب الموارد).