عنود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عُ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- ستیزه کار.<BR>۲- سرکش.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عُ) [ ع. ] (ص.) ۱- ستیزه کار. ۲- سرکش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عنود. [ ع ُ ] (ع مص ) برگردیدن از راه و میل کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). عدول کردن و برگشتن از راه . (از اقرب الموارد). ◄ روان گردیدن خون چندانکه خشک نگردد. (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). جاری شدن خون از رگ و التیام نیافتن رگ . (از اقرب الموارد). ◄ تنها چریدن ناقه .(از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). در گوشه ای تنها چریدن ماده شتر. (از ناظم الاطباء). ◄ دیده و دانسته بازگردیدن از حق، و برخلاف حق کاری کردن، و رد کردن حق را و به باطل ستهیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مخالفت با حق و آن را دانسته رد کردن . (از اقرب الموارد) : والی آن بقعه در کفر و کنود غالی است و به نخوت طغیان و عنود متعالی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٤).
عنود. [ ع َ ] (ع ص ) برگردنده از راه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برگشته از قصد و هدف، و آن فعول بمعنای فاعل است . (از اقرب الموارد). ستیهنده . (دهار). ستیزنده و گمراه . (غیاث اللغات ) : روزگار عنود و دهر کنود به مساوفت و محاسدت به رگ گردن بایستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٤٤٩). چون تو چشم دل نداری ای عنود که نمی دانی تو هیزم را ز عود. مولوی . گفت امّید من از تو این نبود که دهی دختر به بیگانه ٔ عنود. مولوی . فرصت آن پشّه راندن هم نبود از نهیب حمله ٔ گرگ عنود. مولوی . ◄ ابر بسیارباران . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ابربسیارباران که بازنمی ایستد. (از اقرب الموارد). ◄ تیر که فایز برآید بر جهت سایر تیرها. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). تیری که در جهتی غیر از جهت سایر تیرها، فایز خارج شود. (از اقرب الموارد). ◄ شتر ماده ٔ بگوشه چرنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ماده شتر بگوشه ای چرنده و تنهاچرنده . (ناظم الاطباء). ج، عُنُد. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
مترادف و متضاد واژهدان
ستیزهکار، عنادورز، عنید، کینهتوز، کینهجو گردنکش، متمرد، نافرمان