عهد بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عهد بستن .[ ع َ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) پیمان بستن و معاهده کردن وقول دادن . (ناظم الاطباء). پیمان بستن . (فرهنگ فارسی معین ). قول و قرار گذاردن . پیمان کردن : گرفت آن زمان سام دستش به دست همان عهد و سوگند و پیمان ببست . فردوسی . ببستند عهدی که در کینه گاه به مشت اندر آیند زی رزمخواه . فردوسی . نزدیک خواجه ٔ بزرگ رود تا تدبیر عهد بستن خلیفه و بازگردانیدن رسول پیش گرفته آید. (تاریخ بیهقی ص ٢٩٣). میخواستیم ... در مهمات ملکی با رأی وی رجوع کنیم ... چون ... عهد بستن و عقد نهادن . (تاریخ بیهقی ). چون نشاط افتد که عهد و عقد بسته آید... قاضی شرائط آن را بتمامی بجای آرد. (تاریخ بیهقی ). با شما گر عهد بست ابلیس او گر وفا یابید ازو من کافرم . ناصرخسرو. بشکست غمزه ٔ تو عهدی که بست با من آری عجب نباشد از تیغ بیوفائی . رفیع لنبانی . از سر عجب هر زمان با خود عهد بندی که عهد ما شکنی . خاقانی . بسی سوگند خورد و عهدها بست که بی کاوین نیارد سوی او دست . نظامی . بزرگان لشکر نمودند جهد که با آن ولیعهد بندند عهد. نظامی . سکندر بدان خواسته عهد بست به پیمان درخواسته داد دست . نظامی . عهد چون بستند و رفتند آن زمان سوی مرعی ایمن از شیر ژیان . مولوی . طایفه ای از اوباش محلت با او پیوستند و عهد موافقت بستند. (گلستان ). نبایستی از اول عهد بستن چو دردل داشتن پیمان شکستن . سعدی . من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپائی . سعدی . داده ام دل را به دست دشمن دینی دگر بسته ام عهد محبت با تو آیینی دگر. صائب (از آنندراج ).