عهد شکستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عهد شکستن . [ ع َ ش ِ ک َ ت َ ] (مص مرکب ) شکستن پیمان و نقض عهد. (فرهنگ فارسی معین ). تناقض . انتقاض . (از منتهی الارب ). نقض . (از دهار). اخفار. نکث . ولث . پیمان شکنی : ادا کرده باشم امانت را بی شکستن عهد. (تاریخ بیهقی ). اگر آن سوگند را دروغ کنم و عهد بشکنم از خدای ... بیزارم . (تاریخ بیهقی ). گرچه زمان عهدم بشکست من عهد خداوند زمان نشکنم . ناصرخسرو. به عهد ایزدی چون من وفا کردم ندارم باک اگر تو عهد بشکستی . ناصرخسرو. عهد کن ار عهد تو را بشکنند تا تو مگر عهد کسی نشکنی . ناصرخسرو. شکستن عهد اشتر را به چه تأویل جایز شمرم . (کلیله و دمنه ). به غمزه ٔ تو نگویم چرا شکستی عهد که خود ز تیغ ندیده ست کس وفاداری . رفیع لنبانی . هست یقینت که من مهر تو را نگسلم نیست درستم که تو عهد مرا نشکنی . خاقانی . گفتار من یاد آیدش خون ریختن داد آیدش گر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند. خاقانی . از سر عجب هر زمان با خود عهد بندی که عهد ما شکنی . خاقانی . گر شکنی عهد الهی کنون جان تو از عهده کی آیدبرون . نظامی . نشکند عهد من الا سنگدل نشنود قول من الا بختیار. سعدی . در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند. سعدی . حریف عهد مودت شکست و من نشکستم خلیل بیخ ارادت برید و من نبریدم . سعدی . با می و معشوق چون شد عهد و پیمانم درست عهد نام نیک و زهد و توبه را خواهم شکست . امیری لاهیجی (از آنندراج ).