عوار
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عَ یا عِ یا عُ) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- عیب، عیب و عار.<BR>۲- دریدگی و پارگی در پارچه یا جامه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عَ یا عِ یا عُ) [ ع. ] (اِ.) ۱- عیب، عیب و عار. ۲- دریدگی و پارگی در پارچه یا جامه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوار. [ ع ِ / ع َ /ع ُ ] (ع اِ) دریدگی و کفتگی جامه . (منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء). شکاف و پارگی در لباس و پیراهن . (از اقرب الموارد). ◄ عیب . (منتهی الارب ) (دهار) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): سلعة ذات عوار؛ کالای عیب دار و معیب . (از اقرب الموارد) : گنگ باد آنکس که اندر طعن تو گوید سخن کورباد آنکس که اندر عرض تو جوید عوار. فرخی . چنان بخدمت او از عوار پاک شوند بدان مثال که سیم نبهره اندر گاه . فرخی . برشو به هنر به عالم علوی زین عالم پرعوار و پرآهو. ناصرخسرو. بجز پرهیز و دانش بر تن من نیابد کس نه عیبی نه عواری . ناصرخسرو. پیغام داد به شاپور که اگر عهد کنی مرا بخواهی عیب و عوار این دز تو را بنمایم .(فارسنامه ٔ ابن البلخی ). آن بحر گهر پاش که نسرشت طبایع همچون گهر اندر گهرش عیب و عواری . سنایی . اگر ظلمت شب پرده ٔ کار و ستر عوار ایشان نیامدی همه در بقه ٔ هلاک و ورطه ٔ دمار به فنا رسیدندی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). شادخه ای از لوم بر روی روزگار ظاهر شد که سالها عار و عوار آن باقی باشد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ١٨٩). گاوی که خداوند عوار و عیب بود یا پیر بود بندهد. (تاریخ قم ص ١٧٦). - بی عوار ؛ بی عیب . خالی از عیب و نقص : آن سگان کت جان نگردد بی عوار از عیبشان تا نشویی تن به آب دوستی آل عبا. ناصرخسرو. - پر ز عوار ؛ پر از عیب . پرعوار و پرعیب : کار جهان همچو کار بیهش و مستان یکسره ناخوب وپر ز عیب و عوار است . ناصرخسرو. - پرعوار ؛ پرعیب . آکنده از نقصان وعیب : برشو به هنر به عالم علوی زین عالم پرعوار و پرآهو. ناصرخسرو.
عوار. [ ع ُوْ وا ] (ع اِ) خاشاک و خاکستر چشم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). خاشاک در چشم . (ناظم الاطباء). خاشاک . (از اقرب الموارد). ◄ فرستوک . (منتهی الارب ) (آنندراج ). پرستوک . (ناظم الاطباء). فراشتک . (دهار). خطاف . (اقرب الموارد). ◄ گوشتپاره ای که از چشم برآورند بعدِ ذرور انداختن در آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). گوشتی که از چشم جدا شود پس از اینکه «ذرور» و دارو بر آن بریزند. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). ◄ درد چشم . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) آنکه راه نبیند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ سست و بددل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سست و جبان و بددل . (ناظم الاطباء). ضعیف و جبان . (اقرب الموارد). مرد بددل . (دهار). ج، عَواویر (منتهی الارب ) (اقرب الموارد)، عَواور نیز میتوان گفت . (از اقرب الموارد). ◄ کسانی که احتیاجشان در پشتشان است . (از منتهی الارب ). ج ِ عائر، یعنی مردان ابنه زده و آنان که خواهششان در پشتشان است . (ناظم الاطباء). ◄ چاهی که از آن آبیاری نشود. (از اقرب الموارد از تاج ).
عوار. [ ع ُ ] (اِخ ) (ابن ...) کوهی است . (از معجم البلدان ). - ابناعوار ؛ دو قله است در شعر راعی . (از معجم البلدان ).