عوانی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوانی . [ ع َ ] (ع اِ) عَوان . ج ِ عانی . (منتهی الارب ). رجوع به عانی شود. ◄ ج ِ عانیة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به عانیة و عوان شود. عوانی ؛ زنان، بدانجهت که چون شوی بر ایشان ظلم کندکسی به فریاد آنها نرسد. (منتهی الارب ) (آنندراج ).
عوانی . [ ع َ ] (حامص ) ستمگری و جباری و سختگیری و زجر کردن : خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روئیش بست . مولوی . مرد از آن گفته پشیمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان . مولوی . رجوع به عوان شود. ◄ پاسبانی : همی کشد ز پس خویشت این جهان که بجوی گهی به روز عوانی و گه به شب عسسی . ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٤٧٠).