عوج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ع وَ) [ ع. ] (اِمص.) کجی، انحناء، خمیدگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ع وَ) [ ع. ] (اِمص.) کجی، انحناء، خمیدگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوج . [ ع َ ] (ع مص ) اقامت کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). اقامت کردن در مکان . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). ◄ مقیم کردن کسی را (لازم و متعدی است ). ◄ ایستادن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بازگشتن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). برگشتن .(از اقرب الموارد). ◄ خم دادن و پیچیدن گردن شتر را به کشیدن مهار و سپسایگی کشیدن مهار شتر. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). منعطف کردن و برگردانیدن سر شتر را به کشیدن مهار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). و گویند که بمعنی مطلق منعطف کردن و پیچیدن می آید. (از اقرب الموارد). ◄ توجه نکردن و اهمیت ندادن، و آن لغت بنی اسد باشد، مثلاً گویند: ماأعوج بکلامه ؛ یعنی بسخن او اهمیت نمیدهم و توجه نمیکنم . (از اقرب الموارد). مَعاج . رجوع به معاج شود.
عوج .[ ع َ وَ ] (ع مص ) کژ گردیدن . (از منتهی الارب ). منحنی و خمیده شدن . ◄ بد گشتن خوی انسان . (ازاقرب الموارد). ◄ (اِمص ) کژی، یا کژی دربالای چیزی ایستاده چون دیوار و درخت و چوب دستی و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). گویند عوج بفتح اول (عَوَج ) در مورد اجسام بکار میرود، و بکسر آن (عِوَج ) در مورد معانی می آید. (از اقرب الموارد). و رجوع به عِوَج شود.
عوج . [ ع ِ وَ ] (ع مص ) مایل گردیدن . (از المنجد). ◄ (اِمص ) کژی، یا کجی در معیشت و رای و دین و زمین و مانند آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به عَوَج شود. - ذوعوج ؛ صاحب کجی . دارنده ٔ کژی . رجوع به ماده ٔ ذوعوج شود.