عود
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(عُ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) بازگشتن.<BR>۲- (اِ مص.) بازگشت.<br>
فرهنگ فارسی معین
(عُ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) بازگشتن. ۲- (اِ مص.) بازگشت.
[ ع. ] (اِ.) ۱- چوب، شاخه بریده شده از درخت. ۲- بربط، از سازهای زِهی با کاسهای بیضی شکل و دستهای سرکج. ۳- نامِ درختی که در هند میروید، چوب آن قهوهای رنگ و خوش بو میباشد.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عود.[ ع َ ] (ع مص ) برگردیدن و بازگشتن . (از منتهی الارب )(آنندراج ) (از ناظم الاطباء). گردیدن و بازگشتن و یابازگشتن بسوی کسی پس از روی گردان شدن از وی . (از اقرب الموارد). عَودة. مَعاد. رجوع به عودة و معاد شود. ◄ بازگردانیدن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ رد کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ بیمارپرسی نمودن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). عیادت کردن مریض . (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عیاد. عیادة. عُوادة. رجوع به عیاد و عیادة و عوادة شود. ◄ پیاپی آمدن چیزی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ عادت چیزی کردن . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). عادت قرار دادن چیزی را. (از اقرب الموارد). ◄ چنین گشتن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ روی آوردن بر نیکی، گویند: عاد بمعروفِه . ◄ گشتن و شدن، بمعنای «صار»، که در این صورت از اخوات «کان » بحساب می آید. و گاهی برای دلالت بر انتقال از حالتی بحالتی بکار رود. ◄ دیگربار کاری را انجام دادن : عاد لما فعل . ◄ نقض کردن . (از اقرب الموارد).
عود. [ ع َ ] (ع اِمص ) بازگشتن . (غیاث اللغات ). مراجعت . برگشت . (ناظم الاطباء). بازگشت : ناصرالدین پیش از عود رسول به سرای خلد تحویل کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢١٦). به وقت عود سلطان حال او اعلام دادند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٦١). تو مرده زنده کنی گر به عهد بازآیی که عود یار گرامی به عود جان ماند. سعدی . ◄ دوباره بازگشت . (ناظم الاطباء). - عود دادن ؛ برگردانیدن . مسترد داشتن . عودت دادن . رجوع به عود شود. - عود کردن ؛ بار دیگر پدید آمدن، مانند عود کردن مرض و جز آن .
عود. [ ع َ ] (ع ص، اِ) کلانسال از شتر و گوسپند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). سالخورده از شتر و گوسفند، و آن در صورتی است که از نظر سن از «بازل » و «مخلف » گذشته باشد. (از اقرب الموارد). هرگاه سن شتر از «مخلف » درگذرد وی را عود گویند. (از صبح الاعشی ج ٢ ص ٣٤). مؤنث، عودة. ج، عِوَدَة، عیدَة است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) : و چون بزرگ شود [ بچه ٔ ناقه ] و دندان ناب او بزرگ شود، نر را عود خوانند وماده را عودة، و آن در ١٤سالگی بود. (تاریخ قم ص ١٧٧). در مثل گویند: اًن جرجر العود فزده وقراً (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد)؛ یعنی اگر مانند شتر کلانسال بار کشید، بار آن را زیاد کن . (ناظم الاطباء). در مثل گویند: زاحم بعود أو دع ؛ یعنی در حرب از پیران ماهر و آزموده استعانت بجوی . (از منتهی الارب ) (ازناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ راه دیرینه، و مهتری قدیم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). راه و سروری قدیم . (از اقرب الموارد). ◄ دوم در مهتری . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ثانی البدء . (تاج العروس ). ◄ رجع عوداً علی بدء، و عوده علی بدئه ؛ یعنی بازگشت به همان راه که آمده بود، أی رفتنش هنوز منقطع نشده که بازگردید. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و نیز رجع عوداً و بدءً بهمین معنی است . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ◄ لک العود؛ باید که بازگردی و عود کنی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). عُوادة. عَودة. رجوع به عوادة و عودة شود. - عود الشی ٔ علی موضعه بالنقض ؛ عبارت از این است که آنچه برای نفع مردم مقرر شده باشد، ضرری برای آنها باشد، مانند امر کردن به بیع و اصطیاد، که آن دو برای منفعت عباد مقرر شده اند و امر به آنها برای اباحه است، چه اگر امر به آنها از وجوب بود، آن امر به نقض بموضع خود بازمیگشت چون لازمه ٔ ترک آن، گناه و عقوبت میبود.(از اقرب الموارد) (از تعریفات جرجانی ). ◄ (اِخ ) نام اسب اُبَی ّبن خلف . ◄ اسب ابوربیعةبن ذهل . (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
بازگشت، برگشت، رجعت، نکس بربط، ساز
فرهنگ طیفی واژهدان
بهحال نخستین برگشتن، رجعت، برگشت، بازگشت، رجوع، بازآیی، بازآمدن، پسرفت، تنزل، افت، نشیب، سقوط، هبوط مراجعه، پسرفت نکس
واژگان قرآن
ثُمَّ یَعُودُونَ لِمَا قالُوا مراد از «عود» (یعودون) یا تکرار «ظهار» است، یا منظور بازگشت به سنت جاهلیت در این گونه امور است، و یا این که به معناى تدارک و جبران این عمل مى باشد.(8)