عوض
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوض . [ ع َ / ع ِ وَ ] (ع مص ) عوض دادن . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). بدل دادن و بدل ستدن . (از آنندراج ). بدل دادن . (ناظم الاطباء). عیاض . رجوع به عیاض شود.
عوض . [ ع َ ض ُ / ع َ ض َ / ع َ ض ِ ] (ع اِ) ظرفی است مبنی بر هر سه حرکت و بمعنی هرگز، که برای زمان مستقبل به کار رود، چنانکه «قط» برای گذشته می آید، مانند: لااُفارقک عوض ؛ یعنی هرگز از تو جدا نمیشوم . و هرگاه با جمله ٔ منفی بیاید، برای گذشته نیز به کار رود، مانند:مارأیت مثله عوض، چنانکه گفته شود: مارأیت ُ مثله قطّ؛ هرگز مثل او را ندیدم . عوض، هرگاه مضاف باشد معرب میگردد، مانند: لاأفعله عوض العائضین ؛ یعنی تا ابد و همیشه آن را انجام نمیدهم، عوض در اینجا منصوب بر ظرفیت باشد، که معنای عوض همیشه و ابداً است . و دهر را نیز بدان نام نهاده اند از جهت اینکه هر قسمت ازآن که بگذرد قسمتی دیگر بجای آن آید. و نیز گویند: أفعل ذلک من ذی عوض َ، چنانکه گوییم : من ذی قُبُل و من ذی اُنُف ؛ یعنی از سر نو بکن آن کار را. جمهور «عوض » را در ماضی و «قط» را در مستقبل استعمال نکنند. ومبنی بودن «عوض » بجهت تضمن آن الف و لام را است . (ازاقرب الموارد) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء).
عوض . [ ع ِ وَ ] (ع اِ) آنچه بجای دیگری آید و بدل . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خلف و بدل . (اقرب الموارد). بدل چیزی . (آنندراج ) (غیاث اللغات ). آنچه بجای چیزی دهند. بدل . جانشین . (فرهنگ فارسی معین ). و گویند «عوض » سخت تر از چیزی است که بجای آن گرفته میشود. (از اقرب الموارد). ج، أعواض . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : ساخته ام با بلای عشق تو چونانک کز عوضش عافیت دهی نپذیرم . خاقانی . شدم خراب ز بیم خراج ازین غافل که گنج می طلبد از من خراب عوض بهشت نقد شود رزق خوش معامله ای که می فروشد و گیرد ز من کباب عوض مگر به عشق دل خویش خوش کنم صائب وگرنه عمر ندارد به هیچ باب عوض . صائب (از آنندراج ). - امثال : عوض نیکی بدی است . (از آنندراج ). - بعوض ؛ بجای . بدل : گر سگ گزدت در آن چه گوئی سگ را بعوض توان گزیدن . ؟ (از جامعالحکایات ). - بلاعوض ؛ مفت و رایگان و بدون مزد و پاداش و بدون بها و قیمت . (ناظم الاطباء). - در عوض ؛ بعوض . بجای . بدل . - عوض بخشیدن ؛ عوض دادن . بدل دادن . چیزی را بجای چیزی دادن . پاداش دادن : گفت صبری کن بر این رنج و حرض صابران را لطف حق بخشد عوض . مولوی . - عوض بدل کردن ؛ با هم تبدیل کردن . - عوض چیزی بودن ؛ بدل بودن آن بجای چیزی دیگر. جانشین بودن بجای چیز دیگری : یک چیز مانده است که اگر آن کرده آید بعاجل الحال این کاررا لختی تسکین توان داد و این چیز را عوض است، هرچند بر دل خداوند رنج گونه باشد. اما آلتونتاش و آن ثغربزرگ را عوض نیست . (تاریخ بیهقی ص ٣٢٩). مال را عوض بود، جان را نبود. (از قابوسنامه ). - عوض خواستن ؛ بدل خواستن . چیزی را بجای چیزی دیگر طلب کردن . استعاضة : عوض خواهم آن را که ویران شده ست کنام پلنگان و شیران شده ست . فردوسی . - عوض دادن ؛ بجای چیزی دادن . پاداش دادن . بدل دادن . اعاضة : خدا عوض میدهد به او همصحبتی پیغمبران نیکوکار را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣١٠). هر یکی را عوض دهد هفتاد گر دری بست بر تو ده بگشاد. سنایی . محبتی تو ز دل داد پیچ و تاب عوض گرفت خاک سیه داد مشک ناب عوض . صائب (از آنندراج ). - عوض داشتن ؛ بدل داشتن . دارای بدل بودن . وجود داشتن چیزی که بجای چیز دیگر توان گذاشت : هرچه بینی در جهان دارد عوض از عوض گردد تو را حاصل غرض . ؟ - امثال : هرچه عوض دارد گله ندارد ؛ هرچه تدارک پذیر باشد و به مافات آن توان پرداخت شکوه از آن بیجاست . (از آنندراج ). - عوض رسیدن ؛ چیزی بدل چیز دیگر رسیدن . بجای چیز دیگر رسیدن : دل و عمرم خراب گشت و ز تو عوض یک خراب می نرسد. خاقانی . - عوض شدن ؛ تبدیل شدن . عوض گردیدن . چیزی بجای چیز دیگرواقع گشتن . - ◄ برگشتن، مثلاً رنگ پاره ای حیوانات در فصول مختلف عوض میشود، یعنی رنگشان برمیگردد. (از یادداشت مرحوم دهخدا). - عوض گردانیدن ؛ عوض کردن . تبدیل نمودن . تعویض . رجوع به عوض کردن شود. - عوض گردیدن ؛ تبدیل گشتن . عوض گشتن . چیزی بجای چیزی دیگر قرار گرفتن . عوض شدن . - عوض گرفتن ؛ بدل ستاندن . چیزی را بجای چیز دیگری ستاندن . اعتیاض : تا دیده ام رخ تو کم ِ جان گرفته ام اما هزار جان عوض آن گرفته ام . عطار. - عوض یافتن ؛ بدل یافتن . به دست آوردن چیزی بجای چیز دیگر : دلم از میانه گم شد عوضش چه یافتم که نه حاصلم همین بس که تو دلبر منی . خاقانی . سخن اینست ناگزیر جهان عوض ناگزیر نتوان یافت . خاقانی . ◄ جزا و پاداش و مکافات و تلافی . (ناظم الاطباء) : شه مرا زر داد، گوهر دادمش زر را عوض آن کرامت را مکافا برنتابد بیش از این . خاقانی . ◄ قیمت و بها. ◄ مزد. (ناظم الاطباء).