عون
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن عبداﷲبن جعفر طیار. فرزند عبداﷲ بود از زینب بنت علی (ع ). رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ١ ص ٤٣٦ شود.
عون . [ ع َ ] (اِخ ) ابن محمدبن کندی، مکنی به ابومالک . وی یکی از یاران ابن اعرابی بود.از سلمةبن عاصم حدیث فراگرفت و صولی از وی نقل کرده است . رجوع به معجم الادباء چ مارگلیوث ج ٦ ص ٩٩ شود.
عون . [ ع َ ] (ع مص ) میانه سال گردیدن زن . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). «عون » شدن زن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) یاری و مددکاری . (غیاث اللغات ). مددکاری و دستگیری و حمایت و اعانت . (ناظم الاطباء) : بلند حصنی دان دولت ودرش محکم به عون کوشش بر دَرْش مرد یابد بار. (از تاریخ بیهقی ص ٢٧٧). اکنون آن شرط نگاه دارم بمشیة اﷲ و عونه . (تاریخ بیهقی ). از حفظ و عون یزدان در سرد و گرم دهر بر شخص عالی تو شعار و دثار باد. مسعودسعد. قوت گرفت و قوت او هست برفزون از عون و رای پیر تو بخت جوان ملک . مسعودسعد. بزرگ بارخدایا تو ملک و دولت را چو عقل مایه ٔ عونی چو بخت اصل نجاح . مسعودسعد. ای سپاه حق به عون رای تو کرده بر لشکرگه باطل کمین . خاقانی . ترکیب آب و خاک به عون بقاش باد تا بر بساط خاک سر آید زمان آب . خاقانی . آن را که عون و نصرت ایزد مدد دهد افلاک جمله عدّت و اجرام لشکر است . ظهیر. امید در عون باری تعالی و اقبال ایام دولت بست . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٢٥). حساب طالع از اقبال کردش به عون طالع استقبال کردش . نظامی . بخواهم که شاها عنایت دهی که باشد مرا عون تو پرّ و بال . کشفی . - بعون اﷲ ؛ به یاری خداوند : چنانک یاد کرده آید بعون اﷲ تعالی و حسن توفیقه . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١١١). بعون اﷲ عزوجل هر مملکتی را که گرفتم رعیتش را نیازردم . (گلستان ). - عون الهی ؛ استعانت و دستگیری خداوند. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) پشتیبان و یاری گر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). پشتیبان در کار و یارگر. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). واحد و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است . ج، أعوان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). عرب گوید: جأت السنة و جاء معها أعوانها؛ یعنی خشک سالی آمد و یاران آن (ملخ و گرگ و بیماری ) نیز آمدند. (از اقرب الموارد) : جلال دولت عالی محمد محمود که عون و ناصر او باد جاودان یزدان . فرخی . فرعونیان بی فر و عونند لاجرم اصحاب بینش ید بیضای من نیند. خاقانی . نی به سحر ساحران فرعونشان می کشید وگشت دولت عونشان . مولوی . ◄ خادم . (اقرب الموارد). خدمتگزار. نوکر. خدمتکار. ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی . (مهذب الاسماء).