عوک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عوک . [ ع َ ] (ع اِ) چیز. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): اول عوک و بَوک ؛ اول شی ٔ و چیز. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). ◄ حرکت . گویند: ما به عوک ؛ یعنی در او حرکتی نیست . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
عوک . [ ع َ] (ع مص ) مایل گردیدن بر کس و بازگردیدن و حمله کردن . (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). مایل شدن و حمله کردن بر کسی . ◄ روی آوردن وپیش آمدن . (از اقرب الموارد). پیش آمدن . (منتهی الارب ). ◄ به خانه برگشتن زن و خوردن آنچه درآن باشد. (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ ورزیدن معاش خود را. (از منتهی الارب ) (آنندراج ). ورزیدن و کسب کردن معاش . (ناظم الاطباء). کسب کردن . (از اقرب الموارد). مَعاک . رجوع به معاک شود. ◄ پناه بردن به کسی . (از منتهی الارب ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). ◄ امیدوار ساختن بر مال . (از منتهی الارب ) (آنندراج ). امیدوار گردیدن بر مال خود. (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).