عیق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
عیق . [ ع َی ْ ی ِ ] (ع ص ) مرد نیک بازدارنده از حاجت و درنگی نماینده . عَیق . (منتهی الارب ). رجوع به عیق شود. ◄ ضیق لیق عیق ؛ از اتباع است . (منتهی الارب ).
عیق . [ ق ِ ] (ع صوت ) کلمه ای است که بدان زجر نمایند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم صوت است که بدان زجر کنند. (از اقرب الموارد).
عیق . [ ع َ ] (ع مص ) بمعنی مصدر عَوق است . (از اقرب الموارد). رجوع به عوق شود. ◄ (ص ) مرد بی خیر و بازدارنده از حاجت .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). عوق . رجوع به عوق شود. ◄ (اِ) بهره ای از آب . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). نصیب از آب . (از اقرب الموارد). ◄ (ص ) بمعنی عَیِّق است . (ازمنتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). رجوع به عیّق شود.