غازیان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غازیان . (اِ) جمع فارسی کلمه ٔ غازی است که بر مطلق جنگجویان و سپاهیان اطلاق میشود : اندر وی [قالیقله ] غازیانند بنوبت از هر جایی . (حدود العالم ). غازیان ماوراءالنهر و مردم شهر به طاعت پیش آمدند و دولت عالی را بندگی نمودند. (تاریخ بیهقی ). چون خوارزمشاه از جیحون بگذشت علی تکین بخارا را به غازیان سپرد. (تاریخ بیهقی ). ساق چون تیر غازیان به قیاس گوش خنجر کشیده چون الماس . نظامی . ◄ بازیگران : کف در آن ساغر معلق زن چو طفل غازیان کز بلورلوریانش طوق و چنبر ساختند. خاقانی . ای پیر عاشقان که در این چنبری گرو چون طفل غازیانت ز چنبر گذشتنی است . خاقانی .
غازیان . (اِخ ) شهری است متصل به بندر انزلی و در فاصله ٔ ٣٥٠٠ گزی شهر رشت و ١٣٦ هزارگزی بندر آستارا واقع و ضمیمه ٔ بندر انزلی است که بوسیله ٔ دو پل بزرگ که از بناهای دوران پهلوی است از جزیره ٔ میان پشته به غازیان متصل است . فاصله ٔ بین غازیان و بندر انزلی یک کانال طبیعی است که مرداب را به دریای خزر متصل می کندو عرض آن کمتر از یک هزار گز است . در غازیان بناها وخیابانهای زیبا و بسیاری از مؤسسات دیگر وجود دارد. رجوع به انزلی شود. (ج ٢ فرهنگ جغرافیائی ایران ).