غازی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غازی . (اِخ ) الحلاوی ابومحمدبن ابی الفضل بن عبدالوهاب الدمشقی (عن حنبل و ابن طبرزد). وی مدتی دراز بزیست و در مصر در اسناد عالی ترین رتبت را داشت و در قاهره به صفر سال ٦٩٠ در ٩٥ سالگی درگذشت . (حسن المحاضرة ص ١٧٦).
غازی . (ص، اِ) زن فاحشه . (از برهان ). ◄ چرب روده ٔ پرمصالح . (برهان ). چرغند. ◄ لقمه ٔ بزرگ . پیته ٔ درشت دبلة.(منتهی الارب ). ◄ معرکه گیر. (از برهان ). ریسمان باز. (برهان ) (جهانگیری ). رسن باز : بر زلف شبان غازی چون دلو رسن بازی آموخت که یوسف را در قعر چهی یابد . مولوی (از جهانگیری ). سالک به سیر شو نه بصورت که عنکبوت غازی نگردد ارچه براید به ریسمان . مجیرالدین بیلقانی (از جهانگیری ). چوغازی به خود در نبندند پای که محکم رود پای چوبین ز جای . سعدی (ازآنندراج ). سخره ٔ عقلم چو صوفی در کنشت شهره ٔ شهرم چو غازی در رسن . سعدی . و برای آنکه از غازی به معنی غزاکننده ممیزگردد او را گدا غازی نیز گویند. (آنندراج ). و مؤلف آنندراج نوشته : «غازی، ریسمان باز که گاهی بر اسب چوبین سوار شود». و این بیت بسحاق اطعمه را شاهد آورده است : از شوق غازی اسب آن کس که کشته گردد دین لوت خواران باشد شهید غازی . و خود او در ذیل «غازی اسب » آن را قسمی از مأکولات اهل توران معنی کرده است، و همین معنی مناسب این بیت مینماید. (رجوع به غازی اسپ شود). و گویا معنی «ریسمان باز، که گاهی بر اسب چوبین سوار شود». را از همین بیت استنباط کرده اند. (!).
غازی . (ع ص ) نعت فاعلی از غزو. مرد پیکار و با دشمن دین کارزارکننده . ج، غُزّی ̍، غُزّی، غزاة، غزّاء و منه قوله تعالی : او کانوا غزی لوکانوا عندنا . (منتهی الارب ). آنکه به جهت ثواب با اعدای دین حرب کند. (برهان ). تاراج کننده . (دهار). مجاهد. (مهذب الاسماء) : فکندم کلاه گلین از سرش چنان کز سر غازیی مغفری . منوچهری . آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم از بهر بردگان نه ز بهر غزا شده ست . ناصرخسرو. همه احوال دنیائی چنان ماهی است در دریا به دریا در ترا مسکن نباشد ماهی ای غازی . ناصرخسرو. تو کبک کوه و روز و شب عقابان تو اهل روم و گشت دهر غازی . ناصرخسرو. چون گوهر عقد مدیح بندی بر بازوی دولت امیر غازی . مسعودسعد. و آنگاه بکردار کف خسرو غازی بی باک بباریم به کهسار و به گلزار. مسعودسعد. غازی مصطفی رکاب آنکه عنان زنان رود با قدم براق او فرق سپهر چنبری . خاقانی . دیدی که تیر غازی مویی چگونه برد ای تو میان جانم زان زارتر بریده . خاقانی . به تو و زلف کافرت ماند ترک غازی که چنبر اندازد. خاقانی . چون شه پیل تن کشد تیغ برای معرکه غازی هند را نهد پیل بجای معرکه . خاقانی . در آن جزوی که ماند از عشقبازی سخن راندم نیت بر مرد غازی . نظامی . خسرو غازی آهنگ خراسان دارد زده از غزنین تا جیحون تاج و خرگاه . بهرامی غزنوی . به خطا گفتم خطا کو غازی شمشیرزن تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی . عطار. آن مساس طفل چِبْوَد؟ بازیی با جماع رستمی و غازیی . مولوی (مثنوی ). تیغ در دستش نه از عجزش بکن تا که غازی گردد او یا راه زن . مولوی (مثنوی ). و گر هلاک منت درخور است باکی نیست قتیل عشق شهید است و قاتلش غازی . سعدی . نمیداند که آهنگ حجازی فروماند ز بانگ طبل غازی . سعدی (صاحبیه ). نادان چون طبل غازی بلندآواز و میان تهی . (گلستان ). از آن غازی بی هنر خون بریز که در حمله کند است و در لقمه تیز. امیرخسرو. نفس کافر ترا از او ببرید هر که او نفس کشت، غازی بود. اوحدی . غازی چو تویی، رواست کافر بودن . اوحدالدین کرمانی . ◄ کلمه ٔ غازی گاه در فارسی با کلمات دیگر ترکیب شود مانند غازی پیشه : چاچ، ناحیتی است بزرگ و آبادان و مردمانی غازی پیشه و جنگ گر. (حدود العالم ). و مردمان بخارا تیرانداز و غازی پیشه اند. (حدود العالم ). و مردمان وی [ خوارزم ] مردمانی غازی پیشه و جنگی اند. (حدود العالم ). و این [ ماوراءالنهر ] ناحیتی است عظیم آبادان ... و مردمانی اند جنگی و غازی پیشه و تیرانداز. (حدود العالم ). عادل عادل تبار و غازی غازی نسب مرکز مرکزثبات و خسرو خسرونشان . سیدحسن غزنوی . ◄ در تاریخ بیهقی گاهی کلمه ٔ غازی را با سپاهسالار توأم می کند و گاهی با حاجب و از تعبیرات مختلف چنین مستفاد میشود که کلمه ٔ غازی مانند لقبی بوده است که هم بر فرماندهان بزرگ سپاه اطلاق میشده است و آنان را غازی سپاه سالار یا سپاه سالار غازی می گفته اند و هم بر فرماندهان سپاهی و لشکریانی که نگاهبان پادشاه بوده اند اطلاق می کرده اند و آنان را حاجب غازی یا غازی حاجب می گفته اند. رجوع به تاریخ بیهقی چ غنی فیاض ص ٢٧، ٣٤، ٣٦ - ٣٩، ٤٦، ٥١، ٥٣، ٥٥، ٥٨، ٥٩، ٦١- ٦٤، ٦٨، ٦٩، ٨٢، ٩٠، ١٢٩، ١٣١، ١٣٧، ١٣٨، ١٤٠، ١٤٢، ١٤٣، ١٦٣، ٢١٨ - ٢٢٩، ٢٣٠ - ٢٣٨، ٣١٩، ٣٣٢، ٣٣٧، ٤٢٤، ٤٣٢، ٤٥١، ٤٥٩، ٥٣٨، ٥٧٠، ٥٨٢ شود. ◄ هر پادشاه جنگجو را غازی گویند. و گاهی بعضی از پادشاهان بعد از عنوان شاه این کلمه را روی سکه ها افزوده اند. (النقود العربیة ص ١٣٤). رجوع به ماده ٔ بعد شود. ◄ اغلب امرای رستمدار مازندران شاه غازی لقب داشته اند. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ٢ ص ٣٣١ و رجوع به غازی (شاه ) شود : در مازندران پادشاهی غازی بود از تخمه ٔ یزدگردبن شهریار سام، فرومایه ای ابورضانام برگزید و به مرتبه ای بلند رسانید و خواهر خود را به زنی بدو داد. ابورضا بر شاه غازی غدرکرد و کفران نعمت نمود و او را بکشت . خواهر شاه غازی که زن ابورضا بود دست از آستین غیرت و مروت بیرون کرد و شوهر را به خون برادر بکشت ... (تاریخ گزیده چ لندن ص ٤٩٤). ◄ در بعضی از ممالک با افزودن کلمه ای بر نوعی از سکه ٔ طلا اطلاق شود مانند: ١- غازی خیری : پول طلایی که ترکان عثمانی در عراق رایج ساختند و قیمت آن برابر با ٨٤ قرش بوده است . و این سکه بنام یکی از پادشاهان جنگجو که با دشمن پیکار و اموالشان را غارت کردند، نامیده شده است . صاحب محیط المحیط گفته است : «غازی نوعی است از مسکوکات قدیم که تقریباً با بیست غرش برابر است ». ج، غوازی، غازیات . ولی در تداول عوام به معنی غازی خیری وسعت داده شده است و بر هرگونه سکه ای چه از طلا وچه از مس که آب طلا روی آن داده باشند اطلاق شده است . ٢- غازی عتیق : پولی است که ترکان عثمانی در عراق رایج کرده اند و قیمت آن برابر با ٩٥ غرش رائج بوده است . (از النقود العربیة ص ١٨٠ و ١٨١).