غاش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غاش . (ص ) عاشق . دوستدار. عاشق غاش ؛ عاشق تمام . فتنه ٔ غاش ؛ بغایت فتنه . (فرهنگ اسدی ). هر که بر کسی فتنه بود و عاشق بغایت . گویند فتنه ٔ غاش و عاشق غاش است و مانند آن . (فرهنگ اسدی نسخه ٔ نخجوانی ). عاشق غاش ؛ فتنه . (صحاح الفرس ). بغایت شیفته . (صحاح الفرس ). عاشقی که عشق او به درجه ٔ اعلی رسیده باشد. (برهان ) (جهانگیری ). کسی که بغایت کسی را دوست دارد. (انجمن آرا) (اوینی ) : خویشتن پاک دار و بی پرخاش هیچ کس را مباش عاشق غاش . رودکی . چگونه دولت از درگهش کند دوری بدین صفت که بر این درگه است عاشق غاش . شمس فخری (از جهانگیری ). به باغ حسن گل تازه ٔ عذار تو را هزار چون من بیچاره هست عاشق غاش . منصور شیرازی (از جهانگیری ). ◄ (اِ) خوشه ٔ انگور نارسیده و غوره . (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ خیاری که برای تخم نگاهدارند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). خیاری که آن را بجهت تخم نگاهدارند و آن را باشنگ نیز خوانند. (جهانگیری ). ◄ (ص ) کج سلیقه . کم ادراک . کندطبع. کندذهن . کودن . (برهان ). ◄ پلیدطبع. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ گنده دهن . (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ (اِ) شور و غوغای سخت . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ).
غاش . [ غاش ش ] (ع ص ) نعت فاعلی از غش . غش کننده، مقابل مغشوش . ◄ خائن . ◄ کینه ور. ◄ خادع . (منتهی الارب ).