غالب شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غالب شدن . [ ل ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) چیره گشتن . اعتلاء. غالب گردیدن : تا اشتها غالب نشود چیزی نخورند. (گلستان ). و عنفوان شبابم غالب شدی . (گلستان ). صبر معشوق و عشق غالب شد تا بدسته ٔ درفش غایب شد. سعدی (هزلیات ). عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح نام مستوری و ناموس و کرامت برخاست . سعدی (طیبات ). گر نشد اشتیاق او غالب صبر و عقل من این بچه زیردست گشت آن بچه پایمال شد؟ سعدی (بدایع). تکویح . استحواذ. جب . ابلال . رین . قأل به ؛ غالب شد بسبب آن . (منتهی الارب ).