غبار گشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غبار گشتن . [ غ ُ گ َ ت َ ] (مص مرکب ) گرد شدن . خرد گشتن . نرم شدن . ذره ذره شدن . و رجوع به غبار شدن شود : این اهل قبور خاک گشتند و غبار هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار. خیام . خاکی که زیر سُم ِّ دو مرکب غبارگشت پیداست تا چه مایه بود خونبهای خاک . خاقانی .