غباری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غباری . [ غ ُ ] (اِخ ) یزدی . جوانی است خوش صحبت و خط غبار را خوب مینوشت . این مطلع از اوست : غبار خط شکرستان لعل یار گرفت فغان که چشمه ٔ خورشید را غبار گرفت . (مجمع الخواص ص ٢٩٨).
غباری . [ غ ُ ] (ص نسبی ) منسوب به غبار. گردی . گردآلود. ◄ مجازاً رنج و اندوه و ایذاء. (فرهنگ نفیسی ). - خط غباری ؛ خطی خفی در غایت نازکی و باریکی که به چشم عادی صعب توان خواندن : گر دست دهد خاک کف پای نگارم بر لوح بصر خط غباری بنگارم . حافظ. ◄ (اِخ ) تخلص بعض شاعران بوده است .
غباری . [ غ ُ ] (اِخ ) (طلح الَ ...) موضعی است در جبلین و متعلق به بنی سنبس . (معجم البلدان ).