غذو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غذو. [ غ َذْوْ ] (ع مص ) خورش دادن : غذاه غذواً.(منتهی الارب ) (آنندراج ). غذاه بالغذاء؛ اعطاه ایاه، یقال : «غذی بلبان الکرم، و النار تغذی بالحطب ». (اقرب الموارد). ◄ مؤثر شدن و نافع بودن و کفایت کردن : غذا الطعام الصَبی َّ؛ نجع فیه و کفاه . (اقرب الموارد). ◄ منقطع گردیدن بول : غذا البول . ◄ بریدن شتر کمیز را: غذاه وبه . (منتهی الارب ). غذا الجمل بولَه و غذا ببوله ؛ قطع. و غذا بول الجمل ؛ انقطع، لازم و متعدی است . (اقرب الموارد). ◄ روان گردیدن آب : غذا الماء. (منتهی الارب ). غذا الشی ٔ؛ سال . (اقرب الموارد). دویدن آب . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ شتافتن . شتاب نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ روان شدن خون رگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ).دویدن خون . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پرورش کردن، یقال : غذوت الصبی باللبن ؛ ای ربیته . (منتهی الارب ) (آنندراج ). بپرورانیدن . (تاج المصادر بیهقی ). پروردن . ◄ کاشتن گیاهی . (دزی ج ٢ ص ٢٠٣).