غراف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غراف . [ غ ِ ](ع اِ) پیمانه ای است بزرگ . (منتهی الارب ). پیمانه ٔ بزرگی مانند جراف است . قَنْقَل . (از اقرب الموارد).
غراف . [ غ َرْ را ] (اِخ ) جویی است میان واسط و بصره، و بر آن شهرستانی است بزرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ). نهر کبیری است درزیر واسط، میان واسط و بصره . در کنار این نهر ناحیه ای مشتمل بر قراء بسیار واقع است و از بطائح به شمارمیرود. و گروهی از اهل علم بدانجا منسوبند. (از معجم البلدان ). صاحب الاخبار الدولة السلجوقیة گوید: امیر بدرالدین مظفربن حمادبن ابی الجبر صاحب غراف و اعمال بطیحه بود. رجوع به کتاب مذکور صص ١٣٧ - ١٣٨ شود.
غراف . [ غ َرْ را ] (اِخ ) نام اسب برأبن قیس . (منتهی الارب ). اسب برأبن قیس بن عقاب بن هرمی بن ریاح الیربوعی، و اوست که درباره ٔ اسب خود گفته : فان یک غراف تبدل فارسا سوای فقد بدلت منه سمیدعا ... و سمیدع همسایه ٔ برأبن قیس بود. (تاج العروس ). برای تفصیل رجوع به تاج العروس شود.