غرب
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) پنهان شدن.<BR>۲- دور شدن.<BR>۳- (اِ.) یکی از چهار جهت اصلی، جای فرو شدن آفتاب، باختر.<BR>۴- سرزمینهای واقع در غرب (اعم از اروپا آمریکا).<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پنهان شدن. ۲- دور شدن. ۳- (اِ.) یکی از چهار جهت اصلی، جای فرو شدن آفتاب، باختر. ۴- سرزمینهای واقع در غرب (اعم از اروپا آمریکا).
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرب . [ غ َ رَ ] (ع اِ) درخت پده . (منتهی الارب ) (برهان قاطع) . نام درختی است که هرگز بار و میوه ندهد. (برهان قاطع ذیل پده ). درخت پده که کبودرنگ باشد و بر لب رودخانه ها روید، و در صحاح به معنی درخت سپیدار نوشته . (آنندراج ) (از غیاث اللغات ). پُده، و گویند سپیددار است . (مقدمةالادب ). کُوَن . (برهان قاطع).سفیددار. اسفیدار. ایطاماس . سفیددار را بعض عرب عشام خوانند. چوبش به عمارت به کار دارند، به سرکه آغشته خضاب را مفید است . (نزهة القلوب ). به یونانی اطار و به شیرازی وزک و به اصفهانی وشک و در تنکابن و دیلم اوجا گویند و او را خارها بود و قطران از او حاصل شود. (الفاظ الادویة). بید مجنون . (درختان جنگلی حبیب اﷲ ثابتی ). درخت قواق . (فرهنگ شعوری ). ابهل . و قطران را از آن گیرند. (تهذیب از تاج العروس ) (ترجمه ٔ صیدنه ) و درختی که آن را به تازی غرب گویند، و به پارسی پده گویند ثمره ٔ آن یک درمسنگ نافع است . این درخت را بعضی از اهل خراسان پده گویند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). حکیم مؤمن در تحفه آرد: غرب درختی است عظیم و در اصفهان وسک (وزک : اختیارات بدیعی ) و در تنکابن و دیلم اوجا نامند و گویا این اسم از آطا، یونانی (درخت آطا یا طا، اختیارات بدیعی ) باشد در دوم سرد و خشک و قابض و مجفف بی لدغ و شرب برگ او با فلفل رافع قولنج ایلاوس و مغص، و با آب مانع حمل، و گویند به تجربه رسیده است . و ضماد برگ تازه ٔ آن جهت جراحات تازه، و آب فشرده ٔ آن جهت رفع سیلان چرک اعضاء باطنی و سده ٔ جگر، و غرغره ٔ آن جهت اخراج زلوئی که در حلق مانده باشد، و ذرور خشک آن جهت آکله و جراحات مزمنه مفید، و بیخ مسحوق آن که با عصاره ٔ برگ آن در روغن گل و پوست انار طبخ دهند به جهت درد گوش بغایت مؤثر و نطول طبیخ آن جهت نقرس و رفع نخاله ٔ موی سر، و شکوفه و پوست درخت آن جهت نفث الدم، و ضماد پوست سوخته ٔ آن با سرکه جهت ثآلیل، و ذرور شکوفه ٔ او جهت خشک کردن جراحات و صمغ و رطوبت سایله ٔ آن جهت جلای بصر و بیاض و رفع وشم و آثار، بیعدیل، و چوب محرق مغسول آن قائم مقام توتیا، و مضر گرده، و مصلحش صمغ عربی و بدلش نصف وزن آن اقاقیا است . - انتهی . و داود ضریر انطاکی گوید: غرب درختی است بلند مانند صنوبر، پوست آن سفید و برگ آن به برگ قطلب ماند و از آن قطران ضعیف میگیرند و آن در حقیقت نوعی از صفصاف است ولی مزیت آن بر صفصاف این است که با فلفل رافع مغص است ... (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٢٥١). در اختیارات بدیعی آمده : غرب درختی است که آن را آطا (در نسخه ٔ دیگر: طا) خوانند و به شیرازی وزک خوانند و آن درخت بزرگ بود و صمغ وی نیکوترین پوده بود و تا زخم بر ساق وی نرسد که شکافته گردد آن صمغ بیرون نیاید و آن هیچ ثمری که شاید بخورند ندهد. (اختیارات بدیعی نسخه ٔ خطی متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه مکرر). رجوع به کتاب مذکور شود. ◄ گندم . (دزی ). ◄ دانه ٔ جزایر قناری . قسمی از گرامینه ها؛ یعنی گیاهانی که فقط یک فلقه دارند و ساقه ٔ آنها شوم (کلش ) است (مانند گندم و جو و غیره ) که شامل ده قسم اروپائی و آمریکائی است . قسمی از ارزن . المستعینی در ذیل «دوسر» گوید: آن گیاهی است که برگ آن به برگ سنبل گندم ماند جز اینکه از آن نرمتر است و آن معروف به غرب است . (ابن بیطار ذیل دوسر). ◄ مرهم الغرب، مرهمی است که از عصاره ٔ برگ درخت غرب میگیرند . (دزی ج ٢ ص ٢٠٤). رجوع به مفردات ابن بیطار و رجوع به غرب شود. ◄ می . ◄ سیم یا جام از سیم . فضه . نقره . ◄ زر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بیرونی در الجماهرگوید: از جمله ٔ نامهای نقره، غرب را نیز گفته اند زیرا در معدن پوشیده باشد، ولی این تغیب اختصاص به نقره ندارد تا وجه تسمیه ٔ آن باشد و آن درباره ٔ تمام جواهر مخزون صدق می کند و غرب را به طلا نیز اطلاق کرده اند اعشی گوید : اذاانکب ازهر بین السقاة تراموا به غرباً او نضاراً و نضار در بیت فوق زر است و اگر غرب نیز به زر اطلاق شود مستحسن نیست بنابراین غرب به معنی سیم است و در شعر فوق چنین است : سیم و زر، و باید دانست که غرب و نضار را به دو نوع از چوب که ظرفهای شراب از آنها ساخته شود تعبیر کرده اند. ابونواس گوید: فاستوثق الشرب للندامی و اَجَ راها علینا اللجین و الغرب در اینجا نیز خوب نیست که بگوید سیم وسیم، و قول صحیح در هر دو بیت آن است که غرب به قدح شراب خشبی اطلاق شود، و نضار یا لجین نیز ذهب است، وچون ظرفهای چوبی عموماً بزرگتر است تا ظرفهای زرین، از این رو گوئی مقصود از آنها قدح کبیر و صغیر است .(از الجماهر چ ١ حیدرآباد ص ٢٤٦). رجوع به کتاب مذکور شود. ◄ کاسه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). قدح . (اقرب الموارد). ◄ بیمارئی است مر گوسفند را. نوعی بیماری گوسفند مانند سعف در شتر، که سبب ریزش موی بینی و چشمان وی می گردد. ◄ آب که از دلو در حوض و چاه چکد و متغیر شود بوی آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ به قول فریتاگ موضعی که در آن مخزن آبی زیرزمینی وجود دارد و این بدون شک مستخرج از کامل ابن اثیر (١٣٠، ١٩) است . (دزی ج ٢ ص ٢٠٤). ◄ بوی گل و لای . ◄ کبودی چشم اسب . ◄ دانه ٔ انگور. (لسان العجم شعوری ). ولی در فارسی به این معنی غژب آمده است . ◄ (مص ) سخت سیاه گردیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). سیاه شدن روی ازسموم . (اقرب الموارد). ◄ غرب زده گردیدن گوسفند. (منتهی الارب ) (آنندراج ): غربت الشاة؛ اصابهاداء الغرب . (اقرب الموارد). ◄ اصابه سهم غرب (مضافةً و نعتاً)؛ یعنی رسید تیری که اندازه اش معلوم نیست . (منتهی الارب ).
غرب . [ غ ُرْ رَ ] (اِخ ) نام کوهی به شام . (منتهی الارب ). کوهی است در شام در دیار کلب، و در نزد آن چشمه ٔ آبی است موسوم به غربة. متنبی گوید : عشیة شرقی الحدالی و غرب . (از معجم البلدان ). ◄ ابوزید گوید غرب آبی است در نجد سپس در شریف از آبهای بنی نمیر. جران العود نمیری راست : ایا کبداً کادت عشیة غرب من الشوق اثر الظاعنین تصدع عشیة ما فی امام بغرب مقام، و لا فی من مضی متسرع . لبید گوید: فأی اوان ما تجئنی منیَّتی بقصد من المعروف لااتعجب فلست برکن من ابان وصاحة ولا الخالدات من سواج و غرب قضیت لبانات و سلیت حاجةً و نفس الفتی رهن بغمزة مؤرب . (از معجم البلدان ).
غرب . [ غ َ ] (اِخ ) یکی از ایالات مغرب اقصی است که شامل فاس و مراکش است . از تنگه ٔ سبته شروع و در امتداد کناره های اقیانوس اطلس به وادی بوینجه (سبو) منتهی می شود. اراضی آن مرتفع است و از جبال درن به وسیله ٔ رودخانه های بسیاری جدا می گردد. این ایالت به دو ناحیه تقسیم می شود. اهالی قسمت شمالی غالباً بربرند و بسیاری از ایشان چشمان آبی و موی زرد دارند و اهالی قسمت جنوبی غالباً عربند و چهره ٔ گندم گون دارند و بیشتر چادرنشینند. خاک آن حاصلخیز است و دارای ذخایر زمینی است و چارپایان مخصوصاً گوسفند بسیار دارد. از صادرات مهم آن پشم است و درآنجا درخت منطار بسیار میروید. (از قاموس الاعلام ).
مترادف و متضاد واژهدان
باختر، مغرب باخترزمین ناپدیدشدن (متضاد: خاور) ، مشرقزمین
واژگان فارسی سره واژهدان
خوربران، باختر