غربیل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غربیل . [ غ ِ ] (ع اِ) گنجشک . در حدیث ابن زبیر آمده : اتیتمونی فاتحی افواهکم کانکم الغربیل . (اللسان از ذیل اقرب الموارد).
غربیل . [ غ َ ] (اِ) غربال . (صراح اللغة)(آنندراج ) (مقدمةالادب ). در تداول عامه غربال را گویند. غلبیر. قلبیر (در ترکی آذری ). منخل : برین کهنه غربیل بر نان جو همیدار در پیش تا جو درو. فردوسی . و شکر پاک کرده بکوبند و به غربیل فروگذارند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). چون نیامد بر سر غربیل هیچ پای در گل خاک بر سر ریختیم . عطار. رجوع به غربال شود.