غرر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرر. [ غ َ رَرْ ] (ع اِمص ) هلاکت . اسم است تغریر را. (اسم مصدر تغریر). (منتهی الارب ). در معرض هلاک افتادن . التعریض للهلکة. (از اقرب الموارد). خطر. (منتهی الارب ) (تاج العروس ). و منه الحدیث : نهی رسول اﷲ (ص ) عن بیع الغرر، و آن مانند بیع ماهی در آب و مرغ در هواست، و گفته اند چیزی است که ظاهرش مشتری را گول زند و باطن آن مجهول باشد، و گفته اند آن است که بدون تعهد وثقت باشد. ازهری گوید: بیع غرر شامل بیوع مجهوله است که خریدار و فروشنده به کنه آن پی نمی برند، تا معلوم شود. (از تاج العروس ). بیع غرر یا بیع خطر، و آن مانند بیع ماهی در آب و مرغ در هواست . (منتهی الارب ).صاحب کشاف اصطلاحات الفنون گوید: غرر شرعاً چیزی را گویند که موهم نیستی باشد، کذا فی جامع الرموز فی بیان البیع الفاسد و الباطل، و بیرجندی گوید: آنچه پایان و عاقبتش نامعلوم باشد آن را غرر نامند، و در مغرب گفته است که غرر خطری باشد که وجود و عدمش مشکوک است مانند فروختن ماهی در آب یا مرغ در هوا. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). بیع خطر. ◄ فریب خوردن . فریفتگی : یقال انا غرر منک ؛ ای مغرور : او نکرد این فهم پس داد از غرر شمع فانی را به فانی دگر. مولوی (مثنوی ). هر قدم زین آب تازی دورتر دَودَوان سوی سراب با غَرر. مولوی (مثنوی چ کلاله ٔ خاور دفتر چهارم ص ٢٦٧). ◄ (مص ) غره دار گردیدن و سپید گشتن روی . (منتهی الارب ). غره دار گردیدن و زیبا شدن روی و سفید شدن چیزی . (از اقرب الموارد). روشنائی . (آنندراج ).
غرر. [ غ َ رَرْ ] (ع اِ) عصاالراعی . (تذکره ٔ داود ضریر انطاکی ص ٢٥٢). دزی، غرز، به فتح اول و دوم و زای معجمه آورده و آن را نوعی کوچک از عصاالراعی می داند. رجوع به عصاالراعی شود.
غرر. [ غ ُ رَرْ ] (ع اِ) ج ِ غُرَّة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به غرة شود. ◄ ج ِ اَغَرّ. (تاج العروس ). غُرّان . رجوع به اغر شود. ◄ غُرَرُالشهر، سه شب از اول ماه . (منتهی الارب ) (المنجد). ◄ ج ِ غَرّاء. (اقرب الموارد). رجوع به غراء شود. - دُرَرِ غُرَر ؛ به معنی مرواریدهای بهتر و برگزیده . (لطائف اللغات و مؤید الفضلا و منتخب اللغة) (از غیاث اللغات ). و گاهی این ترکیب را به صورت غرر درر، به تقدیم صفت بر موصوف استعمال کنند وغرر در هر دو صورت به معنی سپید و درخشان و برگزیده و بهتر است . ◄ کنایه از سخنان استوار و منسجم و برگزیده و فصیح : مادح بر او پوید زیرا که ز مدحش الفاظ نکت گردد و معنی غرر آید. فرخی . جائی که درر باید جائی که غرر باید معلوم غرر داری مفهوم درر داری . فرخی . همه الفاظ او نکت زاید همه الفاظ او غرر باشد. مسعودسعد. از وزن و قوافی و ز ایهام سخن گفت الفاظ نکت بود و معانی غرر آمد. سوزنی . عبهر نثر زهر شاخ نکت بازکنید جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشائید. خاقانی . از نخب ادب و غرر درر و لطایف نکت و بدلهای مستحسن ... نصیبی کافی وافر حاصل کرده . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). و درر صدف معالی، و غرر سدف ایام و لیالی . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ص ١١٨).