غرغر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرغر.[ غ َ غ َ ] (اِ) غلطک، و آن چیزی است از چوب که ریسمان بر بالای آن اندازند و دلو آب و امثال آن را از چاه و غیره به مدد آن کشند. (برهان قاطع). چرخی که ریسمان را بر آن بکشند. (غیاث اللغات ). غلتکی که جولاهان ریسمان بر آن اندازند و کشند مانند غلتکی که ریسمان دلو بر لای آن گذاشته دلو از چاه کشند. (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (انجمن آرا) (جهانگیری ) : بلوچ پای و بپا چاه و غرغر و بکره به نایژه، به مکوک و به تار و پود ثیاب . خاقانی (از فرهنگ رشیدی ) (از جهانگیری ). غرغره . (فرهنگ رشیدی ). ◄ در عربی سر حلقوم را گویند که از جانب دهان است . (برهان قاطع). سر گلو از سوی دهان . - جان به غرغر یا غرغره رسیدن ؛ کنایه از رنج بردن بسیار به حدی که نزدیک به مرگ و حالت احتضار باشد. جان به لب رسیدن : ز بس چون و چرا کاندر دلم خاست رسید از خیرگی جانم به غرغر. ناصرخسرو. چو مدحت بر آل پیمبر رسانم رسدناصبی را از آن جان به غرغر. ناصرخسرو. قصه چکنم ز درد بیماری شیرین جانم رسیده با غرغر. مسعودسعد. هم خواهدش زمانه که آید به در به زود جان عدوی تو که رسیده به غرغر است . استاد (از فرهنگ شعوری ).
غرغر. [ غ ُ غ ُ ] (ص ) دبه خایه . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ رشیدی ) (جهانگیری ). شخصی که خصیه ٔ او بزرگ و پرباد شده باشد و به عربی مفتوق خوانند. (برهان قاطع). کسی که خایه ٔ او ورم داشته باشد و صدا کند. (آنندراج ) (از انجمن آرا) (فرهنگ رشیدی ). وجه تسمیه آواز غرغر است که از خایه ٔ فتق دار بیرون می آید. (از فرهنگ نظام ). غر. غرغره . غرفنج . غُرّوک . رجوع به غر شود. ◄ کسی را گویند که از روی خشم و قهر در زیر لب سخن گوید. (برهان قاطع). ◄ (اِ) سخنی که زیر لب از خشم برآید. (فرهنگ رشیدی ) (از آنندراج ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) . و گویند مأخوذ است از غرش . (آنندراج ) (انجمن آرا). قرقر. لندلند : به خشم آمد دهد دشنام غرغر. ابوالمعانی (از فرهنگ شعوری ). ◄ نام آواز رعد. ◄ (اِ صوت ) بانگ شکم . غراغر. قراقر بطن . غار و غور شکم .
غرغر. [ غ ِ غ ِ ] (اِ صوت ) آوازی که از دولاب هنگام آب کشیدن بیرون می آید. (فرهنگ نظام ). ◄ بانگ چرخ عرابه . ◄ مجازاً حرف زدن کسی بسیار و بیجا. (از فرهنگ نظام ).