غرق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ رْ) [ ع. ] (مص ل.)<BR>۱- در آب فرو رفتن، خفه شدن.<BR>۲- کنایه از: محو چیزی شدن، بی نهایت جذب چیزی شدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غُ رُ) [ تر. ] (اِ.) نک قرق.
(غَ رْ) [ ع. ] (مص ل.) ۱- در آب فرو رفتن، خفه شدن. ۲- کنایه از: محو چیزی شدن، بی نهایت جذب چیزی شدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرق . [ غ َ ] (اِخ ) (ابو...) ناحیه ای است در عراق، واقع در قضاء هندیه از ایالت حلة. (از اعلام المنجد).
غرق . [ غ ِ رِ ] (اِصوت ) در تداول شیرازیان، آواز شکستن چوب و استخوان و امثال آنها. قاف مبدل غین است . (از فرهنگ نظام ).
غرق . [ غ َ ] (اِخ ) دهی است به مرو، و آن تصحیف غزق به زای معجمه ٔ محرکه نیست . از آن ده است جرموزبن عبداﷲ محدث غرقی . (از منتهی الارب ). شهرکی است به ماوراءالنهر از حدود اسروشنه، با کشت و برز و مردم بسیار. (حدود العالم ). یاقوت در معجم البلدان گوید: غرق و غزق دو قریه ٔ جداگانه از قراء مرو است و ابوسعد سمعانی گوید: در مرو قریه ای به نام غزق نمیشناسم و آنچه میدانم غرق است و شاید امیر ابونصربن ماکولا اشتباهاً به زاء آورده است .
مترادف و متضاد واژهدان
خفه، غرقه، غریق، غوطه، فرورفته، مستغرق گرفتار شیفته، مجذوب
واژگان فارسی سره واژهدان
مردن درآب