غرقاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرقاب . [ غ َ ](اِخ ) دهی است از دهستان کنار رودخانه ٔ شهرستان گلپایگان، که در ١٨هزارگزی شمال خاوری گلپایگان و ١٥هزارگزی خاوری اتومبیل رو گلپایگان به خمین واقع شده، و منطقه ٔ جلگه و معتدل و سکنه ٔ آن ١٦١ تن است و دارای مذهب تشیعاند، زبان آنان لهجه ٔ لری فارسی است و آب آن از قنات تأمین می شود. محصول آنجا غلات، لبنیات، تریاک و پنبه می باشد و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
غرقاب . [ غ َ ] (اِ مرکب ) غرق + آب . آب عمیق را گویند که نقیض پایاب است . (برهان قاطع). غرقاب به قلب اضافت به معنی آب عمیق . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). گرداب که در بعض جای دریا باشد. (از فرهنگ شعوری ) (از ناظم الاطباء) : به ریگ اندر همی شد مرد تازان چو در غرقاب مرد آشناور. لبیبی (؟) ز کام نهنگان برون آمدیم ز غرقاب دریای خون آمدیم . خاقانی . گفتی ای خاقانی از غرقاب غم چون میرهی چون رهم کز پای من تا سر به طوفان درگرفت . خاقانی . بی همنفس خوش نتوان زیست به گیتی بی دست شناور نتوان رست ز غرقاب . خاقانی . در غرقاب جان جز به کشتی نوح به ساحل سلامت نرسد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ١٠٠). چو افتاد اندرین گرداب کشتی به ساحل بر ازین غرقاب کشتی . نظامی . یکی گفتا بدان ماند که در خواب دراندازد کسی خود را به غرقاب . نظامی . بدان جان کز چنین صد جان فزون است که جانم بی تودر غرقاب خون است . نظامی . چون از دو غرقاب آب و آتش به ساحل خلاص رسید...(جهانگشای جوینی ). چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشود در مدح و ثنا. مولوی . امروز حالا غرقه ام تا در کناری اوفتم وآنگه حکایت می کنم گر زنده ام غرقاب را. سعدی . دست و پایی بزن به چاره و جهد که عجب در میان غرقابی . سعدی . کجائی ای که تعنت کنی و طعنه زنی تو در کناری و ما اوفتاده در غرقاب . سعدی . ◄ شعوری در لسان العجم غرقاب را به معنی غرق شونده در آب نیز آورده وبه شعری مخدوش استشهاد کرده است .
غرقاب . [ غ َ ] (اِخ ) دهی است از بخش دهدز شهرستان اهواز که در ١٢هزارگزی شمال دهدز واقع شده و منطقه ٔ کوهستانی و هوای آن معتدل است . سکنه ٔ آن ٧٨ تن و شیعه اند و به لهجه ٔ لری بختیاری و فارسی سخن می گویند. آب آن از چشمه و قنات است و محصول آنجا غلات و تریاک می باشد و شغل اهالی زراعت و گله داری است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).