غرقی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرقی . [ غ َ ] (ص نسبی ) منسوب است به غرق که قریه ای است در سه فرسخی مرو. (از انساب سمعانی ).
غرقی ٔ. [ غ ِ ق ِءْ ] (ع اِ)پوست تنک چسبیده به سپیدی خایه ٔ مرغ، یا سپیدی آن که بخورند. (منتهی الارب ). قشری است که به سفیده ٔ تخم مرغ چسبیده و بالای آن قیض (پوست خشک بیرون تخم ) است وگفته اند: سفیده است که خورده می شود. فراء گوید همزه ٔ آن زاید و از ماده ٔ غرق است . (از اقرب الموارد).
غرقی .[ غ َ ] (اِخ ) مولانا. از جمله ٔ شعرای سلطان یعقوب خان (معاصر امیر علیشیر نوائی ) است و در بحر نظم غرق است، و فضلی غیر از این ندارد، و این مطلع از اوست : هرگه که پیرهن به بر آن گل بدن گرفت بوی عبیر و مشک در آن پیرهن گرفت . (ترجمه ٔ مجالس النفائس ص ٣٠٢).