غرچه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.)<BR>۱- (ص.) اهل غرجستان.<BR>۲- (اِ.) نوایی است در موسیقی قدیم.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ چِ) (ص.) ۱- بی غیرت، دیوث. ۲- ابله. ۳- ناتوان در مردی.
(~.) ۱- (ص.) اهل غرجستان. ۲- (اِ.) نوایی است در موسیقی قدیم.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غرچه . [ غ َ چ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان یخاب بخش طبس شهرستان فردوس، که در ١٥٦هزارگزی شمال خاوری طبس واقع است، کوهستانی است و هوای آن گرم و خشک و سکنه ٔ آن ٣٧ تن است و دارای مذهب تشیعاند و به زبان فارسی سخن میگویند. آب اهالی آن از قنات تأمین می شود ومحصولات آن غلات و ذرت می باشد و شغل اهالی زراعت است و راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٩).
غرچه . [ غ َ چ َ / چ ِ ] (ص ) به معنی غراچه . نامرد و مخنث و حیز. (برهان قاطع). مخنث نادان . (صحاح الفرس ). مخنث و نادان . (فرهنگ رشیدی ). ◄ ابله و احمق و نادان و جاهل . ◄ به چشم خودبین و دیوث . (برهان قاطع). ◄ در فرهنگها به معنی نادان و بی حمیت آورده اند، این لغت بدین معنی گویا از کلمه ٔ غرجستان یا غرچه به معنی ولایت واقع در حدود هرات و محل غور گرفته شده، ریشه ٔ کلمه به اوستائی به معنی کوه است و غرجستان ؛ یعنی کوهستان، و شاید اهالی آنجاساده و درشت و به نادانی معروف بوده اند. غرچه اسم شخص هم آمده . (لغات شاهنامه چ شفق ص ١٩٩) : چرا عمر طاووس و دراج کوته چرا مار و کرکس زید در درازی ! صد و اند ساله یکی مرد غرچه چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی ! اگر نه همه کار تو باژگونه است چرا آنکه ناکس تر او را نوازی ! مصعبی . پشت و قفای رئیس احمد غرچه هیچ نخواهد مگر که سفچه و سفچه . منجیک . آن غرچه را اجل آمده بود بدان سخن فریفته شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٥٧٣). که ره سوی این رز شما را که داد کدام ابله غرچه این در گشاد؟ اسدی (گرشاسبنامه ). کزین غرچگان چیست چندین گریغ بکوشید هم پشت با گرز و تیغ. اسدی (گرشاسبنامه ). بود ابلهی غرچه ٔ بی کمان بخندیم باری بدو یک زمان . اسدی (گرشاسبنامه ). این غر غرچه چو جغد دمن است نیست او را چو همای اصل کریم . خاقانی . من عزیزم مصر حرمت را و این نامحرمان غرزنان برزنند و غرچگان روستا. خاقانی . رنج دلم را سبب گردش ایام نیست فعل سگ غرچه است قدح خر روستا. خاقانی . به پای پردگیان را به غرچکان مگذار که پرده دار نباشد که پرده در نبود. سوزنی . چو غرچگان رباط چهارسو سوگند همی خورند که جفت ملیح غر نبود. سوزنی . بفریبد دلت به هر سخنی روستائی و غرچه را مانی . بدیعی . ◄ ناتوان در مردی : رویت بریشت اندر ناپیدا چون کیر مرد غرچه بر مکان در. منجیک . ◄ زبون . (برهان قاطع). نادانی زبون . (اوبهی ) : در گذر زین سرای غرچه فریب درگذر زین سرای (رباط) مردم خوار. سنائی . ◄ (اِخ ) مردم غرجستان . (از برهان قاطع) : در این دیار [غرجستان ] بهنگام شار چندین بار پلنگ وار نمودند غرچگان عصیان . فرخی . زین سروقدی ماهرخی غرچه نژادی عاشق دو صدش بیش به روی چو قمر بر. سوزنی (از فرهنگ شعوری ). ◄ (اِ) نوائی ازموسیقی است .
غرچه . [ غ ِ رِچ ْ چ َ / چ ِ ] (اِ صوت ) در تکلم آواز ساییدن دندان به هم با فشار، و بیشتر با لفظ (دندان غرچه ) و با لفظ رفتن استعمال می شود. (از فرهنگ نظام ).