غری
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ) (حامص.) غر بودن، قحبگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غُ) (حامص.) قری ؛ دبه خایگی، فتق.
(غَ) (حامص.) غر بودن، قحبگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غری . [ غ َ ] (ع اِ) سریشم و به ترکی یاپوشقان . (تحفه ٔ حکیم ). صاحب «الابنیة» در بیان معنی سریش، غری به کار برده است . در ترجمه ٔ صیدنه نیزآمده : سریشم را به لغت عرب غری گویند. ولی صحیح آن غرا (به الف ) و غراء است . رجوع به همین کلمات شود.
غری . [ غ َ ] (حامص ) قحبگی . غر بودن . رجوع به غر شود : از غری ریش ار کنون دزدیده ای پیش ازین بر ریش خود خندیده ای . مولوی (مثنوی چ کلاله خاور ص ٤٠٩). ◄ (اِ) گریه با آواز و فریاد : این دل محزون نگیرد از غم فرقت قرار می کند شام و سحر با حسرتش غری و زار. ؟ (از فرهنگ شعوری ). در مآخذ دیگر بدین معنی یافته نشد.
غری . [ غ َ ] (اِخ ) صاحب قاموس الاعلام محمد مؤمن عزتی را غری آورده . ولی در آتشکده ٔ آذر به صورت عزتی آمده است . و ظاهراً قول قاموس الاعلام اشتباه است . رجوع به عزتی شود.