غریبه
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع - فا. ] (ص.) بیگانه، اجنبی، ناآشنا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ بِ) [ ع. غریبه ] (ص.) ۱- مؤنث غریب. ۲- زن دور از وطن.
(~.) [ ع - فا. ] (ص.) بیگانه، اجنبی، ناآشنا.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریبة. [ غ َ ب َ ] (ع ص ) تأنیث غریب . (منتهی الارب ). زن دور از وطن . ج، غریبات، غرائب . (از اقرب الموارد). نقیلة. (منتهی الارب ). رجوع به غریب شود. ◄ هرچیز نادر و بیگانه . هر چیز لطیف و ظریف و خوشنواز. هرچیز نو و بدیع. (ناظم الاطباء). ◄ در تداول فارسی، بیگانه . اجنبی . مقابل خودی . مقابل آشنا. - امثال : غریبه را پدرش بسوزی غریبه است . غریبه غریبه است .(امثال و حکم دهخدا). مثل سگ نازی آباد، نه غریبه میشناسد نه آشنا. ◄ (اِ) آسیای دستی، بدان جهت که همسایگان به هم به عاریت میگیرند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آسیای دستی را گویند زیرا نزد صاحبش نمیماند و عاریتی است . ج، غرائب . (از اقرب الموارد).
غریبه . [ غ ُ رَ ب َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ام الفخر بخش شادگان شهرستان خرم شهر که در ١٨هزارگزی شمال خاوری شادگان قرار دارد. راه مالرواهواز به شادگان از کنار آن می گذرد. زمین آن دشت و هوای آن گرمسیر مالاریائی است . سکنه ٔ آن ٢١٤ تن می باشد و شیعه اند که به عربی و فارسی سخن می گویند. آب آن از رودخانه ٔ جراحی تأمین می شود و محصول آنجا غلات و خرما است و شغل اهالی زراعت، تربیت و غرس نخل و گله داری بوده و صنایع دستی عبابافی است . راه آن در تابستان اتومبیل رو است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
غریبه . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان میان آب (بلوک البراویة) بخش مرکزی شهرستان اهواز که در ٣٦هزارگزی شمال باختری اهواز و ٢هزارگزی شوسه و اندیمشک و کنار رود کرخه قرار دارد. زمین آن دشت و هوای آن گرمسیر است و سکنه ٔ آن ٢٠٠ تن می باشد و شیعه اند که به عربی و فارسی سخن می گویند. آب آن از رود کرخه تأمین می شود. محصول آنجا غلات بوده و شغل اهالی زراعت و گله داری است . و صنایع دستی زنان قالیچه بافی است . ساکنین آن از طایفه ٔ البراویة هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٦).
واژگان فارسی سره واژهدان
ناشناس، ناآشنا، بیگانه