غریدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریدن . [ غ ُرْ ری دَ ] (مص ) آواز بلند کردن و فریاد زدن . با ثانی مشدد هم گفته اند. (برهان قاطع) (آنندراج ). آواز بلند کردن رعد و حیوانات درنده چون شیر و پلنگ . (آنندراج ). آواز بلند برداشتن . (فرهنگ خطی نسخه ٔ کتابخانه ٔ لغت نامه ). به معنی خروشیدن بود و آن آوازی است به هیبت چون آواز شیر و پلنگ و غیر اینها. (اوبهی ) آوازی چون شیر یا رعد برآوردن . غریدن شیر . غریدن ابر. غریدن رعد. غریدن کوس . اِزآر، ذَمر، زار، زمحرة؛ غریدن شیر. وَهوَهَة؛ غریدن شیر. (دهار). ارتجاز؛ غریدن رعد. عَج ّ و عجیج ؛ غریدن تندر، غَطّ و غطیط؛ غریدن شتر و بانگ کردن . (منتهی الارب ). ارعاد؛ غرنبیدن : ستد نیزه از دست او نامدار بغرید چون تندر از کوهسار. فردوسی . زره دارد و جوشن و خود ببر بغرد به کردار غرنده ابر. فردوسی . به پیری بغرید چون پیل مست یکی گرزه ٔ گاوپیکر به دست . فردوسی . کمان را به زه کرد مرد دلیر بغرید برسان درنده شیر. فردوسی . بغریدغریدنی چون پلنگ چو بیدار شد اندرآمد به جنگ . فردوسی . ز آواز دیوان و از تیره گرد ز غریدن کوس و اسب نبرد. فردوسی . در بیشه به گوش تو غریدن شیران خوشتر بود از رود خوش و نغمه ٔ قوال . فرخی . چو طوس از درگه سلطان بغرید تو گفتی کوه و سنگ از هم بدرید. (ویس و رامین ). بغرید چون تندر اندر بهار به کین روی بنهاد بر هر چهار. اسدی (گرشاسبنامه ). بغرد همچو اژدرها چو بر عالم بیاشوبد ببارد آتش و دود از میان کام و دندانش . ناصرخسرو. مردم سفله به سان گرسنه گربه گاه بنالد به زار و گاه بخُرَّد راست چو چیزی به دست کرد و قوی شد گر تو بدو بنگری چو شیر بغرد. ناصرخسرو. شیر میغرید و دم میجنبانید، پرسیدند چرا چنین کنی ؟ گفت هم میترسم هم میترسانم . (کلیله و دمنه ). چو رعد تند باشد در غریدن چو باد تیزباشد در وزیدن . نظامی . به غول سیه بانگ برزد خروس درآمد به غریدن آواز کوس . نظامی (از آنندراج ). بغرید مانند غرنده ابر. نظامی . زآن سبب کاندر شدن واماند دیر خاک را می کند و میغرید شیر. مولوی . بغرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سوءالت خطاست . سعدی (بوستان ). باد سخت جنبید و دریا در جوش افتاد و درغرید. (ترجمه ٔ دیاتسارون، انجیل معظم ص ١٨٢). ◄ آواز کردن کبوتر. (آنندراج ) : چون کبوتر که بغرد ز نشاط، ای شیشه قلقل باده ٔ رنگین ز گلویت پیداست . مسیح کاشی (از آنندراج ). ◄ خمیازه کردن . خمیازه کشیدن . ◄ (اِ) رعد.