غریق
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریق . [ غ َ ] (ع ص ) غرق شده . ج، غَرقی ̍. (منتهی الارب ) (آنندراج ). در آب غرقه شده . (مهذب الاسماء). به آب فروشونده . در آب فروشده . فرورفته در آب . در آب مرده . خبه شده در آب . کشتی شکسته ٔ فرورفته در آب . غریق امواج . فرورفته و غوطه ورشده در موجهای دریا. (ناظم الاطباء). مغروق . غارق . غَرِق . رجوع به غَرِق شود: خداوند او را غریق رحمت فرماید : گشت نگارین تذرو پنهان درمرغزار همچو عروسی غریق در بن دریای چین . منوچهری . دریا ز کفش غریق گوهر او گوهر تاج گوهران را. خاقانی . بحری به تیغ و شخص نهنگان غریق تست کوهی به گرزو جان پلنگان شکار تست . خاقانی . غریق دو طوفانم از دیده و لب ز خوناب این دل که اکنون ندارم . خاقانی . رواقی جداگانه دید از عقیق ز بنیاد تا سر به گوهر غریق . نظامی . یاری از تشنگی کباب شود یار دیگر غریق آب شود. نظامی . هیچکس را چنین رفیق مباد اینچنین سفله جز غریق مباد. نظامی . که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق . سعدی (بوستان ). گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش به در میبرد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را. سعدی (گلستان ). و آنکه در بحر قلزم است غریق چه تفاوت کند ز بارانش . سعدی (طیبات ). یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی . حافظ. ◄ غریق مجازاً به معنی فراگرفته شده . پربهره . بسیار بهره ور: غریق احسان . غریق نعمت . غریق رحمت . غریق همت . غریق در اسلحه : آواز الغریق به گردون رسید از آنک جانم غریق همت گردون سوار تست . مضاجع پدرانت غریق باد به رحمت که چون تو عاقل و هشیارپرورند بنین را. سعدی (کلیات چ مصفا ص ٦٨٣). - امثال : الغریق یتَشَبّت بکل حشیش .
غریق . [ غ ُ رَ ] (ع ص مصغر) تصغیر غَرِق که به معنی فرورونده در آب است . (از معجم البلدان ). رجوع به غَرِق شود.
غریق . [ غ ُ رَ ] (اِخ ) رودباری است مر بنی سلیم را. (منتهی الارب ). وادیی است متعلق به بنی سلیم . (از معجم البلدان ).