غریو کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریو کردن . [ غ ِ وْ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بانگ و فریاد برآوردن . غریو برزدن .غریو برکشیدن . غریو داشتن . رجوع به غریو شود : بچه را به صحرا انداختم، به سوی مادر بدوید و غریو کردند و هر دو برفتند سوی دشت . (تاریخ بیهقی ). جملگی نقش دیو میکردند پس ز بیمش غریو میکردند. سنائی .