غریویدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غریویدن . [غ ِ ری دَ ] (مص ) فریاد زدن . شور و غوغا کردن . (برهان قاطع) (آنندراج ). آواز بلند برداشتن . (فرهنگ خطی متعلق به کتابخانه ٔ لغت نامه ). غریو کردن : غریویدن آمد ز توران سپاه ز سر برگرفتند گردان کلاه . فردوسی . شد آن انجمن زار و گریان بر او برآمد غریویدن های و هو. اسدی (گرشاسب نامه ). برآمد ده و افکن و گیر و رو غریویدن کوس و پیکار و غو. اسدی (گرشاسب نامه ). طپانچه همی کوفت بر روی و چشم غریوید بسیار ازدرد و خشم . شمسی (یوسف و زلیخا). غریویدن کوس گردون شکاف زمین را برافکند پیچش به ناف . نظامی . ◄ نالیدن . زاری کردن . گریستن : غریوید بسیار و بردش نماز بپرسیدش از رنجهای دراز. فردوسی . غریویدن چنگ و بانگ رباب برآمد ز ایوان افراسیاب . فردوسی . غریوید یوسف دگرباره زار بغلطید بر خاک چون کشته مار. شمسی (یوسف و زلیخا). به مهر دلش تنگ در بر گرفت وزآن پس غریویدن از سر گرفت . شمسی (یوسف و زلیخا). غریویدن آن فروزان چراغ همی کرد یعقوب را دل به داغ . شمسی (یوسف و زلیخا).