غس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غس . [ غ ُس س ] (ع ص ) مرد سست و ناکس . (واحد و جمع در وی یکسان است ).(منتهی الارب ) (آنندراج ). الضعیف و اللئیم من الرجال . (قطر المحیط). ◄ بخیل . (تاج العروس ).
غس . [ غ َ ] (ع اِ صوت ) آوازی که با آن گربه را میرانند. (قطر المحیط) .
غس . [ غ َس س ] (ع مص ) درآمدن در بلاد و رفتن . (منتهی الارب ). وارد شدن به شهری و از آنجا گذشتن بی کج کردن راه : غس فی البلاد؛ دخل فیها و مضی قُدماً.(اقرب الموارد). ◄ عیب کردن خطبه . (منتهی الارب ). عیب کردن خطبه ٔ خطیب را. (از اقرب الموارد). ◄ غوطه دادن کسی را در آب . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ زجر کردن گربه رابه کلمه ٔ غَس . (منتهی الارب ). راندن گربه با کلمه ٔ غس . ◄ انا اَغَس ﱡ و اءُسقی ̍؛ یعنی طعام و شراب خورانیده شدم . (منتهی الارب ). انا اُغس ّ و أسقی ؛ ای اطعم . (اقرب الموارد). ◄ غَس َّ البعیر (مجهولاً)؛ شتر بیماری غساس گرفت . و نعت آن مغسوس است . (از اقرب الموارد).