غل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ لّ) [ ع. ] (مص م.)<BR>۱- دست کسی را به گردن بستن.<BR>۲- بند بر دست و پای و گردن کسی گذاشتن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غِ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) کینه داشتن. ۲- حسد بردن. ۳- (اِ.) کینه. ۴- حسد. ۵- دشمنی.
(غُ) [ ع. ] (اِ.)۱ - گردن بند. ۲- بند و زنجیری که به گردن یا دست و پای مجرمان میبندند.
(غَ لّ) [ ع. ] (مص م.) ۱- دست کسی را به گردن بستن. ۲- بند بر دست و پای و گردن کسی گذاشتن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غل . [ غ ُل ل ] (ع اِمص ) تشنگی، یا سختی و سوزش تشنگی و سوزش شکم . (منتهی الارب ) (آنندراج ). عطش یا شدت آن یاحرارت جوف . (از اقرب الموارد). ◄ (اِ) طوق آهنی و بند. (غیاث اللغات ) و در فارسی مخفف گویند. (از آنندراج ). بند. (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب زمخشری ). بند گردن . بند دست . (مقدمة الارب زمخشری ). بند دست و گردن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). گردن بند و هرچه گرد گیرد چیزی را. ج، اَغلال . (منتهی الارب ). قلاده ای که بر گردن بندی نهند. طوقی آهنی یا دوالی است که در گردن یا دست قرار دهند. (از اقرب الموارد). هو القیدالذی یجمع الیمین و العنق . (کشف الاسرار ج ١٠ ص ٣١٨). زنجیر. طوق . (فرهنگ شاهنامه ٔ دکتر شفق ) : عدو را از تو بهره غل و پاوند ولی را از تو بهره تاج و پرگر. دقیقی . به پیش آوریدند آهنگران غل و بند و زنجیرهای گران . دقیقی . مگر یک رمه نامداران سران شود رسته از غل و بند گران . فردوسی . بسودند زنجیر و مسمار و غل همان بند رومی به کردار پل . فردوسی . آن قمری فرخنده با قهقهه و خنده اندر گلو افکنده هرفاخته ای یک غل . منوچهری . درساعت چون این نامه را بخوانی بوذرجمهر را با بند گران و غل به درگاه عالی فرست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٣٨). چون بزرجمهر را به میدان کسری رسانیدند، فرمودکه همچنان با بند و غل پیش ما آرید. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ٣٤٠). ور بگردد گردشان شیطان به مکر و غدر خویش مکر شیطان را چو غل در گردن شیطان کنند. ناصرخسرو. خوی بد اندر ره آزادگی قیددو دست و غل برگردن است . ناصرخسرو. و طوس را بند و غل برنهی و نزدیک ما فرستی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٤٤). دلم مرغی است در غل بسته چون سنگ چو سیم قل هواللهی مصفا. خاقانی . دل چه سگست تا بر او غل ز هوای او زنم کی رسد آن خراب را قفل وفای چون توئی . خاقانی . دیگر اسیران را غلها بر گردن بسته به غزنین فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی چ ١٢٧٢ هَ . ق . ص ٤٠٦). نباشد هیچ هشیاری در آن مست که غل بر پای دارد جام در دست . نظامی . بملکی در چه باید ساختن جای که غل بر گردن است و بند بر پای . نظامی . آن را که طوق مقبلی اندر ازل خدای روزی نکرد چون نکشد غل مدبری . سعدی . - غل از انگشتری نشناختن ؛ کنایه از سخت خرفت و کودن بودن : تا تو ز دینار ندانی پشیز به نشناسی غل از انگشتری . ناصرخسرو. - غل جامعه ؛نوعی غل که دستها را به گردن بندد. جوهری در صحاح گوید: جامعه به معنی غل است، زیرا دستها را به گردن جمع میکند. ◄ به زن بدخو غل قمل گویند. (از منتهی الارب ). - امثال : غل به انگشتری چه ماند : مرا همچو خود خر همی چون شمارد چه ماند همی غل مر انگشتری را. ناصرخسرو.
غل . [ غ ُ ] (اِ) مخفف غول که دیو بیابانی است . (آنندراج ). رجوع به غول شود. ◄ مخفف غُل ّ. رجوع به غُل ّ شود. ◄ اره . ◄ غلغله . (ناظم الاطباء).
غل . [ غ َل ل ] (ع مص ) دست وا گردن بستن . (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ): غل یده الی عنقه ؛ آن را با غل بست . (از منتهی الارب ). ◄ طوق در دست و پای و گردن کسی نهادن . (منتهی الارب ). گذاشتن غل در گردن یا دست کسی . (از تاج العروس ). ◄ غل در شی ٔ؛ در آورده شدن در آن . (از منتهی الارب ). داخل کردن در چیزی . (از اقرب الموارد). درآوردن . ◄ غل در شی ٔ؛ درآمدن در آن . (از منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ غل مفاوز؛ درآمدن در بیابانها. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ غل آب در میان اشجار؛ رفتن آب در میان درختان . (از تاج العروس ) (المنجد). ◄ غل چیزی ؛ بر گرفتن آن را در نهان، و آن را در متاع خود پنهان کردن : غل فلان کذا؛ اخذه فی خفیة و دسه فی متاعه . (اقرب الموارد). ◄ غل غلالة؛ پوشیدن آن را. (منتهی الارب ) پوشیدن شاماکچه را. (ناظم الاطباء). ◄ غل بصر؛ از راستی میل کردن نگاه کسی . (از منتهی الارب ). منحرف شدن از راستی . (از تاج العروس ). ◄ غل دهن در رأس ؛ در بن موی دررسانیدن روغن را. (از منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ غل المراءة؛ حشاها. (منتهی الارب ) (تاج العروس ) : غل المراءة؛ جعل لها حشیة و لایکون الا من ضخم . (اقرب الموارد). صاحب شرح قاموس گوید: غل المراءة؛ یعنی پر کرد و آگند زن را با ذکر خود و این جز به سبب ستبری نباشد. ◄ یقال : غل الکبش قضیبه من غیر ان یرفع الالیة. (منتهی الارب )؛ یعنی درآورد تکه نره ٔ خود را بی آنکه بلند کند دنبه را. (ناظم الاطباء). ◄ غل ضیعة؛ غله کردن آب و زمین . (منتهی الارب ). غله آوردن آب و زمین . (ناظم الاطباء). ◄ غل نوی به قت ؛ آمیختن خسته را با سپست . (از منتهی الارب ). آمیختن هسته را با سپست . (ناظم الاطباء). ◄ ماله اُل َّ و غُل َّ دعائی است علیه کسی ؛ یعنی در قضاء افکنده شود و دیوانه گردد و در گردنش غل زده شود، دعاء علیه ؛ ای دفع فی قضاء و جن فوضع فی عنقه الغل . (اقرب الموارد) (تاج العروس ). صاحب منتهی الارب گوید: «و یقال ماله اُل ﱡ و غُل ﱡ ؛ ای شی ٔ من الیل، و قید (شاید: قیل ) دعاء علیه . - انتهی . در شرح قاموس به فارسی و همچنین در صحاح جوهری تنها به ذکر عبارت مطابق ضبط اقرب الموارد کفایت شده است و در شرح ترکی قاموس چنین آمده : در قول عربها که در مقام دعای بد (نفرین ) گویند: ماله ال و غل، اُل، ماضی مجهول است به معنی : بقفای او زدند و او را پیش راندند، و غل نیز ماضی مجهول است به معنی : دیوانه گردیدو برگردن او طوق زدند. - انتهی . پس در معنی عبارت چنین میتوان گفت : او را چه شده است ؟ بر قفایش بزنند وپیش رانند و دیوانه گردد و غل بر گردنش بندند. و بنابراین قول ناظم الاطباء که گوید: «دعایی است ؛ یعنی هلاک کرده شود و برساد به وی تشنگی » ظاهراً غلط است .
مترادف و متضاد واژهدان
بند زنجیر طوق، قلاده، گردنبند
غلا، قحط، کمیابی خشکسالی، قحطسالی
واژگان فارسی سره واژهدان
زنجیر، بند