غلامی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلامی . [ غ ُ ] (اِ) شکلی است از مروارید که قاعده ٔ آن مستدیر و محیط آن مستوی و رأس آن تیز، و گویی مخروط است و قاعده ٔ آن بعضی از کره است . رجوع به الجماهر بیرونی ص ١٢٥ و ١٢٧ و ١٢٩ شود.
غلامی . [ غ ُ ] (حامص ) بندگی . عبودیت . سمت غلام . غلام بودن . رجوع به غلام شود : گر شوم بوده ای به غلامی به نزد خویش با ریش شوم تر ببر ما هرآینه . عسجدی (دیوان ص ٣٥). آن را که غلامی تو دادند او را چه غم از هزار سلطان . خاقانی . به غلامی تو ما را به جهان خبر برآمد گرهی ز زلف کم کن کمری فرست ما را. خاقانی . زمین بوسی کن از راه غلامی چنان گو کاین چنین گوید نظامی . نظامی . ای شرف نام نظامی به تو خواجگی اوست غلامی به تو. نظامی . مگر از هیأت شیرین تو میرفت حدیثی نیشکر گفت کمربسته ام اینک به غلامی . سعدی (طیبات ). به جز غلامی دلدار خویش سعدی را ز کار و بار جهان گر شهیست عار آید. سعدی (خواتیم ). به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ حلقه ٔ بندگی زلف تو در گوشش باد. حافظ.
غلامی . [ غ ُ ] (ص نسبی ) منسوب به غلام . رجوع به غلام شود. ◄ محبوب دوست . زن دوست . (از فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٩٢ الف ).