غلتیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلتیدن . [ غ َ دَ ] (مص ) مراغه را گویند یعنی از پهلو به پهلو گشتن . (فرهنگ اوبهی ). به پهنا گردیدن . (فرهنگ اسدی ). به روی خود گردیدن . به روی خود چرخیدن . (ناظم الاطباء). غلطیدن . گردیدن جسم بر روی جسم دیگر. در لهجه ٔ دزفولی غکیدن و در گیلکی غلت خوردن گویند. (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) : نیم آگه از اصل و فرع خراج همی غلتم اندر میان دواج . فردوسی . ز پیشش بغلتید وامق به خاک ز خون دلش خاک همرنگ لاک . عنصری . بغلتید پیش گروگر به خاک همیگفت کای دادفرمای پاک ... اسدی (گرشاسب نامه ). و گر نیستت طمع باغ بهشت چو خر خوش بغلت اندرین مرغزار. ناصرخسرو. ترا این خاک یکسر غلتگاهست بغلت آسان درو و گرد بفشان . ناصرخسرو. در خون همی غلتید. (مجمل التواریخ و القصص ). به روی خاک میغلتید بسیار وزآن سر کوفتن پیچید چون مار. نظامی . ◄ مجازاً، دمساز بودن . آمیزش دادن : از ستمکاران بگیر و با نکوکاران بخور با جهانخواران بغلت و بر جهانداران بتاز. منوچهری .