غلج
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ) (اِ.) گره دوتا که به آسانی گشوده شود.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ) (اِ.) گره دوتا که به آسانی گشوده شود.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلج . [ غ َ ] (ع مص ) غلج فرس ؛ هموار و یکسان رفتن اسب . (منتهی الارب ):غلج الفرس غلجاً؛ جری جریاً بلااختلاط فهو مغلج بالکسر. (از اقرب الموارد). در تداول مردم گناباد و خراسان یرغه رفتن را گویند. ◄ غلج حمار؛ تاختن و آب خوردن خر، و چشیدن او با نوک زبان : غلج الحمارغلجاً؛ عدا و شرب و تلمظ بلسانه . (اقرب الموارد).
غلج . [ غ ُ ل ُ ] (ع اِ) جوانی نیکو. (منتهی الارب ) (آنندراج ). الشباب الحسن . (اقرب الموارد).
غلج . [ غ َ ] (اِ) گره دوتا باشد که آسان نگشایند. (فرهنگ اسدی ) . گره به علقه باشد. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی چ اقبال ). گره غلچ . (حاشیه ٔ برهان قاطع) : ای آنکه عاشقی به غم اندر غمی شده دامن بیا به دامن من غلج برفکن . معروفی (از فرهنگ اسدی ) (فرهنگ اوبهی ). رشیدی شاهد فوق را برای غلچ آورده است . رجوع به غلچ شود. ◄ بندی بود چون شلواربند و غیره . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). ◄ حشره ای است دریایی دراز مانند رشته، و بعضی حشره ٔ تسبیح گفته اند. (از فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٧٨ ب ). ◄ قفل و زنجیری که به لنگه های در وپنجره نصب کنند. (فرهنگ شعوری ج ٢ ورق ١٧٨ ب ). غلچ . رجوع به غلچ شود.