غلوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلوه . [ ] (اِخ ) از توابع بخارا، در میان خدیمنکن و راه سمرقند قرار دارد و در دست چپ این راه است . (از مسالک و الممالک اصطخری ص ٣١٦).
غلوه . [ ] (اِخ ) احمدبن محمد قواس، معروف به خواجه غلوه . وی از شیوخ متصوفه در دوره ٔ چنگیزی بود. مزار او در ولایت تولک در قریه ٔ جدرود است . صاحب «روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات » داستانی از او آورده است . رجوع به کتاب مذکور ج ٢ ص ٦٦ و ٦٧ شود.
غلوه . [ غ ُل ْ وَ / وِ ] (اِ) کُلیَه . گُردَه . قلوه . رجوع به کلیه و گرده و قلوه شود. - دل دادن و غلوه گرفتن ؛ سخت با اشتیاق به گفته های کسی گوش دادن . - دل و غلوه ای ؛ آنکه جگر و غلوه و دل وخایه ٔ گوسفند فروشد. دل و قلوه ای .