غلیژن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غلیژن . [ غ َ ژَ] (اِ) لجن و گل و لای سیاهی باشد که در ته حوضها و جویها و تالابها بهم رسد و آن را خلان نیز گویند و با زای هوز هم آمده است . (برهان قاطع) (آنندراج ). رلژن .(فرهنگ جهانگیری ). غلیزن . غریزن . غریژن . غریرن . غریژنگ . غریغج . غریفژ. (برهان قاطع). خلیش : نهالی بزیرش غلیژن بدی زبر چادرش آب روشن بدی . اسدی (گرشاسب نامه از فرهنگ جهانگیری و آنندراج ). بنگر که این غلیژن پوسیده یاقوت سرخ و عنبر سارا شد. ناصرخسرو.