غم آشام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غم آشام . [ غ َ ] (نف مرکب ) غمخوار. غم آشامنده . آنکه غم و اندوه خورد : امشب همه شب دل غم آشام لب بر لب آه آتشین داشت . طالب آملی (از آنندراج ). ز خون دیده باشد مایه دار اشک غم آشامان به آب خویش گردد آسیای گوهر غلطان . شیخ العارفین (از آنندراج ). غم آشامان بهم چون جام بخشند دو عالم را برشحی کام بخشند. نورالدین ظهوری (از آنندراج ).