غماز
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(غَ مّ) [ ع. ] (ص.)<BR>۱- بسیار سخن چین.<BR>۲- اشاره کننده با چشم و ابرو.<br>
فرهنگ فارسی معین
(غَ مّ) [ ع. ] (ص.) ۱- بسیار سخن چین. ۲- اشاره کننده با چشم و ابرو.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غماز. [ غ َم ْ ما ] (ع ص ) فشارنده وجنباننده و بهیجان آورنده . صیغه ٔ مبالغه است از غَمز. (از اقرب الموارد). ◄ سخن چین . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). ساعی . (دهار). نَمّام . ضَرّاب . واشی . (مقدمة الادب زمخشری ). خبرکش . مُضرِّب : ای ساخته بر دامن ادبار تنزل غماز چو ببغائی و پرگوی چو بلبل . منجیک . کیسه ٔ راز را بعقل بدوز تا نباشی سخن چن و غماز. ناصرخسرو. و مردم آنجا [ کازرون ] متصرف و عوان باشند و غماز. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٤٦). بادم به نظم و نثر نه نمامم مشکم به خلق و جود نه غمازم . مسعودسعد. تا بود صبح واشی و نمام تا بود باد ساعی و غماز با علو سپهر بادت امر با سرود زمانه بادت راز. مسعودسعد. در این نزدیکی آبگیری دانم که آبش به صفا زدوده تر از گریه ٔ عاشق است و غمازتر از صبح صادق . (کلیله و دمنه ). چو طوطی ارچه همه منطقم نه غمازم چو تیغ گرچه همه گوهرم نه غدارم . خاقانی . گر کشت مرا غمزه ٔ غمازش زنهار تا خونم از آن غمزه ٔ غماز نخواهند. خاقانی . جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش . خاقانی . عشق خواهد کاین سخن بیرون بود آینه غماز نبود چون بود. مولوی (مثنوی ). ندیدم ز غماز سرگشته تر نگون طالع و بخت برگشته تر. سعدی (بوستان ). من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم . سعدی (طیبات ). و حکما گویند چار کس از چار کس بجان برنجند: حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب . (گلستان سعدی ). منادی میزنند که این است مکافات و سزای غمازان و مفسدان . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب خجل از کرده ٔ خود پرده دری نیست که نیست . حافظ. گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشک و عیان کرد راز من . حافظ. چه گویمت که ز سوز درون چه می بینم ز اشک پرس حکایت که من نیَم غماز. حافظ. ◄ اشاره کننده به چشم . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). اشاره کننده با چشم و پلک وابرو. (از اقرب الموارد). غمزه کننده . (مهذب الاسماء). آنکه غمزه کند. باغمزه . چشمک زن . ◄ طعنه زننده . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). هَمّاز. ◄ مجازاً بمعنی چشم معشوق . (از ناظم الاطباء). ◄ انگشت غماز؛ انگشت سبابه : و همچنین بود چون سرانگشت غماز بر میانگاه انگشت میانگی بنهی . (التفهیم ابوریحان بیرونی ).
مترادف و متضاد واژهدان
خبرچین، سخنچین، مفسد، نمام نامحرم دورو، منافق عشوهگر، کرشمهباز