غمری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمری . [ غ َ / غ ُ ] (اِخ ) ولیدبن بکربن مخلدبن ابی زیاد غمری اندلسی، مکنی به ابوالعباس . حاکم ابوعبداﷲ و دیگران از وی روایت کنند. به عراق و خراسان سفر کرد و در دینور٣٩٢ هَ . ق . درگذشت . او ادیب و شاعر بود. (از اللباب فی تهذیب الانساب ج ٢ ص ١٧٨).
غمری . [ غ ُ] (حامص ) (از: غمر + یاء مصدری ) ناآزموده کاری . ناآزمودگی . ناشیگری . ◄ غافل و نادان بودن . گول و احمق بودن . گولی . رجوع به غُمر شود : هر آن کس که دارد روانش خرد جهان را به غمری همی نسپرد. فردوسی . فرستاده ٔ شهریاران کشی بغمری کشد این و بیدانشی . فردوسی .
غمری . [ غ َ ] (ص نسبی ) منسوب است به غَمر که بطنی است از غافق . و بعضی به ضم غین گفته اند. (از انساب سمعانی ) (اللباب فی تهذیب الانساب ).