غمر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
غمر. [ غ َ م َ ] (ع مص ) کینه گرفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الارب ). کینه داشتن . غمر صدره علی ّ غمراً، غل . (اقرب الموارد). ◄ چربش گرفتن دست، و از آن است مندیل الغمر یعنی دستمال . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ بوی و مزه ٔگوشت برگردیدن . (منتهی الارب ). متغیر شدن و برگشتن مزه ٔ گوشت . (از اقرب الموارد). شمغند شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). ◄ (اِ) گروه مردم از هر جای . گروه مردم . ◄ چربش گوشت که به دست درماند. ◄ کینه . ج، غُمور. (منتهی الارب ). حقد. ◄ مندیل الغمر؛ قاب دستمال، جل قابشور. ◄ (ص ) مرد ناآزموده کار. شخص بی تجربه . غَمر. غِمر. غُمر. (از اقرب الموارد).
غمر. [ غ ُ م َ ] (اِخ ) یا (ذوالَ ...) نام وادیی در نجد است . عکاشةبن مسعدة السعدی گوید : حیث تلاقی واسط و ذو اَمَر و قد تلاقت ذات کهف و غمر. (از معجم البلدان ). رجوع به ذوغمر و ذوالغمر شود.
غمر. [ غ َ ] (اِخ ) وی پسر یزیدبن عبدالملک بن مروان بود. در عیون الاخبار و العقد الفرید داستانی از او نقل شده است . رجوع به عیون الاخبار ج ١ ص ٢٠٧ و ٢٠٨ و العقد الفرید جزء خامس ص ٢٤٦، ٢٤٧ و ٢٤٨ شود.